دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

از وقتی یادمه ازش میترسیدم


ز وقتی یادمه ازش میترسیدم نمیدونم چرا اخه اون ترس نداشت اما یه جذبه ی خاصی توی وجودشه که باعث میشه بهش احترام بذارم.امروز صدای
دادش از جا پریدم که دیدم رفت تو ماشین و سریع از در باغ زد بیرون...خدا به خیر کنه.......معلوم نیشت چشه...تا حالا سر باباش داد نزده
بود....اسم من دریاست...18سالمه و امسال کنکور دارم.رشته ام تجربی و خیلی هم بهش علاقه دارم.توی یه باغ خیلی بزرگ که از پدر بابام به بابام و
عموم ارث رسیده زندگی میکنیم.دو تا خونه ی 500 متری ویلایی با کمی فاصله و یه باغ بزرگ پر از گل وگیاه این خونه رو شامل میشه.....من تک
دخترم و درواقع سوگلی خانواده.عموم فقط یه پسر داره به اسم سپهرو زن عموم هم قبل از اینکه به دنیا بیام فوت شده...درست وقتی که سپهر 5 سالش بود...در اثر سرطان خون...سپهر با مامان بابای من خیلی جوره و البته پدرش هم همه ی زندگیشه
نمیدونم امروز سرچی اینطور دعوا میکردن....ولی حتما مسأله ی جدیه که اینطور عصبی شده..
بگذریم...همه میگن اسمم به شخصیتم میاد......گاهیطوفانی گاهی آرام...اگه عصبانی بشم کسی نمیتونه جلومو بگیره.....به عشق اعتقاد ندارم اما دوست داشتن رو میتونم باور کنم...چشمام آبیه به رنگ دریا مادربزرگ مادریم روس بود ولی پدربزگم ایرانی بود.من خیلی شبیه مادربزگم هستم برعکس مادرم که شبیه باباش بود و چشم و ابرو مشکیه.....موهای صاف و قهوه ای روشن دارم و پوستی سفید به رنگ برف.....بینی متوسط و لب های کمی کوچک و صورتی درکل چهره ام بدک نیست...همه میگن خوشگلم....لاغرم ولی نه مثل اسکلت و قد متوسطی دارم......اتاقم هم یه اتاق تقریبا بزرگ به رنگ آبی پررنگ و وسایل
بنفش...لپ تاب و به کامپیوتر ترجیح میدم اما هر دو رو دارم.راستی یادم رفت بگم سپهر مهندسیه پزشکی داره(مامانم صدام کرد از اتاق رفتم
بیرون..)
-جانم مامانی
-عزیزم بیا عصرونه بخور بعد هم برو پای درست..
-باشه بابا فردا درس نداریم...شاید یه سر برم با ساحل بیرون....
-باید از بابات اجازه بگیری
همون موقع بابا اومد ولی چهرش کمی درهم بود
-سلام بابایی
-سلام عزیزم خوبی
-مرسی ولی انگار شما زیاد خوب نیستین
-نه منم خوبم عزیزم
بعد از کمی حرف زدن رفت تا دوش بگیره منم رفتم توی اتاق تا به ساحل بزنگم داشتم فکر میکردم موضوع چیه که بابا هم بهم ریخته, صدای بابا می
اومد که میگفت:
-رزا(مامانم رو میگفت) این بچه عاشقه,چشماش کور شده این عشق ممنوعه
مامانم-باید واقعیتشو بهش بگیم سارا دختر خوبیه نمیشه روی اون عیب گذاشت که........
-نه سارا مثل مامانش یه فرشته ست....
-اما سپهر هم گناهی نداره.......خورد میشه بچه ام....
-کامران(عموم)راضی نمیشه واقعیتو بگه میگه مترسم بلایی سرشون بیاد..
-بألاخره که چی؟؟
-نمیدونم
یعنی چی.....سارا...سپهر...سپهر عاشق سارا شده؟....با اون غرورش...؟البته سارا یه فرشته است.سپهر حق داره...اما چرا عشقممنوع؟مگه چه مشکلی هست؟باید از این موضوع سر در بیارم...!!

بابا اصلا به من چه...چرا من گیر دادم به سپهر...بذار یه زنگ بزنم ساحل
-سلام
ساحل:سلام و کوفت,سلام و درد 48ساعته.... معلوم هست کدوم قبرستونی
هستی؟! ای خبر مرگتو واسم بیارن ایشاا....
هرچه زودتر چلو کبابتو بخورم.خبر مرگت کجایی؟؟
-فوش هات تموم شد؟؟من خونه ام
-نه تموم نشده عوضی چرا اصلا یه حالی نمی پرسی؟؟؟نمیگی نگرانت
میشم اون گوشیه وامونده ات هم خاموشه
-بابا مگه من تا ساعت 12 پیشت نبودم؟!
-اون موقع که مدرسه بودیم,درضمن الان ساعت 7عصره چرا یه زنگ
نزدی؟
-ساحل جون اصلا نپرس که اینجا یه جمعه بازاری شده همه دارن با هم
دعوا می کنن حالا بعدا برات تعریف میکنم فعلا پایه ای بریم بیرون
بگردیم؟؟حوصلم سررفته دپ زدم تو خونه!!
-چرا اتفاقی افتاده؟
-نه فقط فضای خونه سنگین شده میخوام بزنم بیرون
-باشه آماده باش تا یک ساعت دیگه میام دنبالت....
-اوکی بابای عزیزم منتظرم
****
خوب اینم از این برم آماده بشم حالا چی بپوشم؟
رفتم در کمد رو باز کردم شلوار لی لوله تفنگیمو پوشیدم با مانتوی سورمه
ای با یه شال سرخ آبی شال و مانتومو سر تخت گذاشتم تا اول یه دستی به
موهامو صورتم بکشم اول موهامو بستم و جلوی موهامو که emo زده
بودم توی صورتم ریختم و یکم خط چشم مشکی توی چشمام کشیدم به لبام یه
رژ صورتی زدم و رژگونه ای به همون رنگ به گونه هام.کلا آرایش ملیح
رو خیلی دوست دارم بعد شالمو درست کردم و موبایل و کیفمو برداشتم تا برم تو باغ.
بابا-کجا میخوای بری؟
-حوصلم سررفته با ساحل یه سر میرم بیرون و زود میام
-درستو خوندی؟
-آره باباجون برم؟
-تو که آماده شدی تازه یادت اومد اجازه بگیری
-برم دیگه.......بای
-باشه ولی زود برگرد
-باشه مامان کجاست؟
-رفته آرایشگاه
-باشه بای بای
-خدافظ مواظب خودت باش.
رفتم تو باغ که دیدم سپهرپشت درخت داره با تلفن حرف میزنه
-عزیزم دلم عمو گیر داده میگه بگو بیاد بیاد تا واقعیتو بگم من نمی دونم این مضوع چی که
باعث بشه ما نتونم ازدواج کنیم اما هر چی باشه من کنارتم خانومم.
........................
-الهی من قربون اشکات برم گریه نکن سپهر بمیره برات باشه عزیزم به خاطر من گریه نکن
.....................
-الهی قربونت برم عزیزم من یکی دو سه ساعت دیگه میام
.........
-خدافظ
سریع دویدم پشت که منو نبینه اما از شانس بدم گوشیم همون موقع زنگ خورد ای
تو روحت

ساحل چه وقت زنگ زدن بود اه
-تواینجاچکارمیکنی؟

-ها؟هیچی میخوام برم بیرون

-اهان نمی خوای جواب بدی؟

همون موقع گوشیم زنگ خورد

-بله؟

-سلام خوبی دریا؟

-سلام وحید خوبی؟

وای فهمیدم چه گندی زدم وحید داداش ساحل بود اه اسمشو جلو سپهر اوردم حالا چه

فکری میکنه

وحید-الو دریا گوش میدی

-چی ببخشید حواسم نبود

-میگم دم در منتظرم بیا بیرون

-باشه اومدم خدافظ

-خدافظ

من-من رفتم خدافظ

سپهر-خوش بگذره

وای گند زدم حالا چه فکرایی میکنه باز خوبه نفهمید داشتم حرفاشو گوش میدادم

اصلا به اون

چه مگه خودش جی اف نداره بابا ول کن بیخیال

من-سلام بر عشق خودم

ساحل-منوخرنکن سلام

-عزیزم چرا به خودم زحمت بدم تو خودت خری

ساحل اومد بزنه تو سرم که وحید دستشو گرفت تازه دیدمش و بهش سلام کرد

-علیک سلام خانوم حالت خوبه؟

-مرسی خوبم تو چطوری؟

-من خوبم به لطف شما حالا کجا میخوان برید بانو؟

ساحل-منم بوق دیگه

-خوبه خودتم میدونی حالا کجا برم؟

-بریم دربند

-پس بزن بریم

منو ساحل با هم گفتیم پیش به سوی دربند...

تو ماشین کلی به حرفای وحید خندیدیم کلا وحید ادم باحالی بود و همش ساحلو مسخره می کرد

و طرف منو می گرفت مثل داداشم دوسش داشتم دلم می خواست با سپهر هم اینقدر صمیمی
بودم اما اون یه جوری بود که نمی شد به راحتی باهاش ارتباط برقرار کرد بگذریم بالاخره
رسیدیم به دربند یه کم رفتیم بالا و سر یکی از تختا نشستیم
وحید-خوب خانما چی میخورین؟

ساحل-من کباب برگ

-و دریا خانم؟

-من چلوکباب میخوام

وحید گارسن صدا کرد و بهش گفت:

-دو تا چلو کباب یه کباب برگ و 3 تا نوشابه و یه سالاد مخصوص

بعد از اینکه گارسن رفت ساحل گفت من برم دستامو بشورم بیام بعد از اینکه ساحل رفت

وحیداومد یه چیزی بگه................

-وای خدا این اینجا چکار میکنه؟

وحید-چی؟ پسر عمومه-
-خوب مگه از بابات اجازه نگرفتی؟
چرا ولی.........-
تا اومدم حرف بزنم سپهر و سارا به سمتمون اومدن
سپهر با یه پوزخند گفت:
-سلام دختر عمو
س...سلام-
سارا-سلام عزیزم خوبی؟؟؟
سلام-مرسی شما خوبی؟؟
سارا-منم خوبم ممنون
سپهر-معرفی نمی کنی؟؟
با من من گفتم –وحید برادر ساحل دوستم
وحید دستشو جلو آورد و با لبخند گفت-خوشبختم
سپهر با بد بینی دستشو فشرد و گفت-منم همین طور
بعد هم گفت-ما دیگه باید بریم
خیلی استرس داشتم ...پس این ساحل کدوم گوری بود؟
چرا اینقدر دیر کرد؟
وحید-چی شده؟؟چرا رنگت پریده؟؟؟
هیچی-
وحید دستمو گرفت یه لحظه وحشت کردم داشت چیکار میکرد؟ دستمو کشیدم
-ببخشید ناراحتت کردم
-نه
همون موقع ساحل اومد
-اه چقدر دستشویی دور بود اعصابم خورد شد
خلاصه نشستیم و غذا خوردیم من موضوع رو فراموش کردم اما وحید هنوز دستپاچه بود طرفای ساعت ده و نیم رفتیم تو ماشین تا بریم خونه
وحید-ساحل من میخوام برم خونه دوستم
ساحل-پس من چی؟؟
-اول تورو می برم خونه آخه خونه دوستم پیش خونه ی دریاست بعد از تو دریا رو می رسونم
-باشه
اول ساحل رو رسوند ساحل هم گفت
فردا بیا اینجا بریم بیرون جمعه است سنگینه-
-باشه تا ببینم بابام میزاره یا نه
اوکی بای-
بای-
وحید با سر اشاره کرد که برم جلو..پیاده شدم و رفتم جلو نشستم یکم که گذشت گفت
وحید-منو ببخش باشه؟؟نمی خوام ازم ناراحت باشی
من ناراحت نشدم فقط شوکه شدم-
به هر حال معذرت میخوام باشه ؟؟-
باشه میبخشم-
خلاصه تا خونه سعی کرد جو رو عوض کنه و موفق هم شد وقتی رسیدیم گفت
-فردا میام تا ببرمت خونمون پیش ساحل باشه؟؟
اگه بابام گذاشت-
خودم راضیش میکنم-
-باشه مرسی خیلی خوش گذشت
-خداحافظ عزیزم
خداحافظ-
وارد خونه که شدم دیدم سپهر سارا رو بغل کرده و داره زجه میزنه با ترس رفتم سمت بابام
-بابا چی شده؟؟

بابا چی شده؟؟

-هیچی عزیزم نترس

 

-اینا چشونه؟؟

 

هیچی میگم برو تو اتاقت-

 

-نمی خوام

 

صدای سپهر رو شنیدم که می گفت:

 

-خدایا چکار کردم که اینطوری زجرم میدی

 

صدای گریه ی سارا به آسمون رسیده بود شکه شده بودم یه دفعه به خودم اومدم دیدم سارا از حال رفت دویدم رفتم یه لیوان آب اوردم پاشیدم به صورتش

 

سپهر- سارا..سارا عزیزم چشاتو بازکن سارا قربونت برم چی شده؟

 

من- سارا بیدارشو چشاتو باز کن

 

با کلی زحمت چشاشو باز کرد بعد بابای من و سپهر با هم بردنش به اتاق سپهر ..سپهر اشک میریخت و قربون صدقه سارا میرفت ..یعنی چی شده که اینطور به هم ریختن؟؟!! من باید سر در بیارم..مامانم رفت تا به مامان سارا زنگ بزنه یادم رفت بگم سارا دختر خاله ی سپهر بود..

 

بعد از حدودا یه ساعت مامان و بابای سارا با گریه اومدن داخل بابام ازم خواست تا تنهاشون بزاریم پس عمو و سپهر و مامان و بابای سارا پیش سارا موندن و ما هم بیرون رفتیم گفتم:

 

بابا چی شده ؟؟ اینجا تو این چند ساعت چه انفاقی افتاده؟؟؟-

 

-داستانش مفصله بعدا می فهمی

 

-بابا الان میخوام بدونم بگو چی شده ؟

 

یه دفعه سپهر از اتاقش اومد بیرون و داد زد: :

 

_-میخوای بدونی چی شده ؟ اصلا چرا پنهون کاری بذار همه بدونن .........سارا خواهر منه ........... پدر بی رحم من ما رو از هم جدا کرد و فکر امروز رو نکرد که همه چی فاش میشه

 

من مات شده بودم اصلا نمی فهمیدم سپهر داره چی میگه . وای یعنی سارا دختر عمومه ........احساس درد وحشتناکی رو توی قلبم حس کردم و صدای یا حسین بابام و دیگه هیچی نفهمیدم

 

اه ...... چرا اینجا تاریکه ...... چشمام دارن کور میشن ..... ای خدا اخه اینجا چه خبره ...... اه چقدر درد دارم یعنی چی شده ؟ چشمامو باز کردم و با ناله کمی آب
خواستم
خیلی تشنه بودم دیدم بابام و مامانم و عمو به سمتم دویدن مامان گفت :
_ خدا رو صد هزار مرتبه شکرت دخترمو برگردوندی
تعجب کرده بودم من چم شده بود ؟مگه چه اتفاقی برام افتاده بود .................
خیلی درد داشتم

اخ قلبم
چرا این قدر قلبم درد می کنه ؟-
بابا رفت و پرستار رو صدا زد بعد هم پرستار اومد و چیزی توی سرم تزریق کرد و سریع رفت .کمی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم . وقتی دوباره بیدار شدم بهتر بودم دیدم همه توی اتاقم هستن از عمو و بابا و مامان گرفته تا خاله و شوهر خاله ی سپهر و پدر و مادر ساحل و وحید ولی سپهر و سارا نبودن به بابا گفتم تختمو کمی بلند کنه
همه اومدن جلو و حالم و پرسیدن و سعی داشتن
هوا رو عوض کنن ولی فضا خیلی سنگین بود و من حس کردم یه چیری هست که همه اینقدر غمگینن ......
چشمم افتاد
به لباس سیاه همه ..........چرا تا الان متوجه نشدم همه سیاه پوشیدن .........وای خدا ......... یعنی چی....... چی شده ....... یه
دفعه گفتم :
_چی شده چرا همه سیاه پوشیدین ؟
با این حرف من عمو و خاله و شوهر خاله ی سپهر شروع کردن به گریه کردن . داشتم از ترس سکته می کردم داد زدم
_یکی بگه چی شده ؟
بابام اومد جلو و گفت:
_چیزی نیست عزیزم آروم باش نباید خودتو اذیت کنی
-بابا یعنی چی؟خب بگین چی شده؟
-عزیزم بعدا بهت میگم
-چرا همه سیاه پوشیدین؟
-بهت میگم اما خودتو کنترل کن باشه؟؟
-باشه قول میدم..
-سارا فوت کرد..
-چی؟
-سارا....فوت کرد.
-نه ...نه..
شروع کردم به گریه کردن اما آروم و بی صدا..خدایا چی شده..
دکتر بعد از چند دقیقه اومد و گفت که می تونم برای مراسم مرخص بشم چون حالم خوبه اما باید مراقب خودم باشم.
امروز بعد از یه هفته اومدم خونه..نمی دونم چی شد که بی هوش بودم اما فکر می کنم یه ربطی به سارا داشته باشه...
وقتی به اتاقم رفتم همه از اتاق رفتن بیرون ولی سپهر توی اتاق موند انگار میخواست باهام حرف بزنه..
-بدون مقدمه شروع میکنم...سرنوشت با ما بد تا کرد...قلب سارا الان توی سینه ی توست..
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-بزار حرف بزنم...


 

بزار حرف بزنم...بعد از اینکه بی هوش شدی سارا هم بی هوش شد...دوتاتون رو رسوندیم بیمارستان
سارا با همون حال خرابش از پرستار دوتا کاغذ و خودکار خواست و دوتا نامه نوشت یکی برای من یکی برای تو اون موقع نفهمیدم چرا برای تو نامه نوشت..اما سارا می دونست که رفتنیه....حتی دکتر ها هم دلیلشو نفهمیدن..هیچ کس نفهمید چطور این اتفاق افتاد..بعدش هم همه ی اعضاشو اهدا کردن و قلبش هم...
دکتر بعد ازبعد از معاینه سارا گفت:که حالش اصلا خوب نیست .......دکتربه ایستگاه پرستاری رفت و بعد از چند دقیقه اومد سمت بابای سارا گفت:
میخوام یه چیزایی بهتون بگم اگه میشه شما و پدر اون دخترخانوم بیایید اتاقم منم باهاشون رفتم که دکترگفت:
-بی مقدمه شروع می کنم اون خانوم به خاطر فشار سنگینی که بهشون وارد شده دچا نارسایی مغزی شده اما اون یکی دختر خانوم قلبش به شدت اسیب دیده تا اونجایی که من می دونم تو صف 'گیرنده های عضو هم بوده مگه نه؟
بابات گفت:
-بله
دکتر گفت :باید هر چه زودتر پیوند قلب انجام بشه..
این وسط من بودم که شوکه شده بودم و هیچی نمی گفتم مامان سارا خیلی بی قراری می کرد
فرداش سارا مرگ مغزی شد..و قلبش رو به تو دادند..
بیا این نامه ای که سارا میخواست به دستت برسه..
اصلا قدرت حرف زدن نداشتم نامه رو گرفتم و باز کردم دست خط زیبای سارا رو دیدم :
سلام عزیزم ..
وقتی این نامه رو می خونی که من نیستم..میدونم رفتنیم و اما اینم میدونم که تو برمیگردی..ازت میخوام که کارایی که من نتونستم و بکنی..مراقب باش سپهر یا بابا بخاطر عذاب وجدان دست به کار خطرناکی نزنن..مراقب هردوشون باش..نمیدونم چرا این چیزا رو از تو میخوام..ولی تورو خدا به حرفام عمل کن...
با آرزوی بهترین ها برای تو و سپهر...
قربانت سارا

 

اصلا نمی دونستم چی باید بگم .. مغزم قفل کرده بود..با چک های متوالی که به صورتم می خورد به خودم اومدم
چهره ی نگران عمو و بابا و سپهر رو بالا سرم دیدم
سپهر داشت به صورتم می زد تا به خودم بیام
با گریه گفتم
-چرا کسی از من نظر نخواست؟چرا؟؟ چرا این کارو کردین..چرا بدون اجازه ی من جون یکی رو گرفتین؟ من نمی خوام بخاطر من کسی بمیره... نمی خوام می فهمین؟؟
سپهر فریاد زد: بس کن دیگه چی داری میگی ؟؟ این خواست خدا بود
بعد هم سرشو گرفت توی دستاش ..چشماش و صورتش سرخ سرخ بود خیلی ترسیده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم
عمو رفت سمت سپهر که فریاد سپهر بلند شد
-به من نزدیک نشو همه این اتفاقات بخاطر تو افتاد
مامانم سپهر رو به اتاقش برد عمو هم که غرورش رو از دست داده بود از اتاق زد بیرون بابام پیش من نشست و شروع کرد به حرف زدن
حرفاش آرومم می کرد اما الان هیچی ازشون نمی فهمیدم .. کمی بعد خوابم برد
امروز چهلم ساراست .. انگار تمام عالم غمگینه یه دختر بیست ساله فوت شده..هرکی بشنوه اون چه فداکاری کرده اشکش در میاد واقعا یه آدم تا این حد مهربون و دل رحم؟.. سارا رو واقعا توی قلبم حس می کنم .. نشسته بودم کنار قبر و آروم اشک می ریختم
وقتی همه رفتن و خودمون با پدر و مادر سارا موندیم ..صدای سپهر تمام قبرستون رو برداشت
-خدایا چرا؟؟ چرا سارا رو بردی؟؟ راست میگن آدمای خوب رو زود می بری .. حق داشتی تو هم سارا رو دوست داشتی برای همین بردیش پیش خودت ولی کاش منم می بردی من بدون سارا نمی تونم خداا
داشتم همین طور اشک می ریختم که سارا رو با یه لباس سفید دیدم ..آره خودش بود بهم گفت
برو کنارش نزار تنها درد بکشه برو
بعد هم ناپدید شد بلند شدم که پیداش کنم اما نبود...اشکی که روی گونم بود رو پاک کردم و به سمت سپهر رفتم دستشو آروم گرفتم و گفتم:
سپهر آروم باش تو رو خدا سارا راضی نیست خودتو اینطور عذاب بدی من صداشو می شنوم باور کن راست میگم میگه نمی خوام سپهر این طور شکسته بشه خواهش می کنم آروم باش
نمی دونم چرا سپهر با حرفای من کمی آروم تر شد کمی بعد همه به سمت ماشین ها رفتیم ...بیچاره مامان وبابای سارا همین یه دختر رو هم از دست دادن انگار صدسال پیر شدن.. خدایا به هممون صبر بده
الان یه سال از فوت سارا می گذره حال همه بهتر شده اما هنوز هم هوای غم از خونه هامون نرفته با این که زیاد با سارا صمیمی نبودم اما همیشه دوسش داشتم و بهش بخاطر مهربونی هاش بهش غبطه می خورم خدایا چقدر سارا خوب بود


هفته ی پیش امتحانات تموم شد و من فردا کنکور دارم واسه ی رشته ی دندون پزشکی دارم میخونم خیلی بهش علاقه دارم امروز خیلی استرس داشتم دوس دارم حداقل دانشگاه قبول شم تا کمتر فکرو خیال کنم تو این یه ماه سپهر بهتره اما هنوز سیاه پوشیده و با پدرش حرف نمی زند اما با من کمی مهربون شده ..شاید بخاطر قلب ساراست...
رفتم تو آشپزخونه پیش مامانم
-مامانی شام چی داریم؟؟
-ماکارونی الان می کشم
-باشه
بدو سپهر و عموتو صدا کن-
باش-
رفتم در خونه ی عمو دیدم سپهر داره میره بیرون بهش گفتم:
سلام-
سلام چیزی شده؟-
مامان گفت بیام صداتون کنم واسه شام-
داشتم میومدم-
پس عمو چی؟-
نمی دونم-
پس من برم صداش کنم-
باش-
رفتم عمو رو صدا زدم و با هم به سمت خونه رفتیم
نشسته بودیم داشتیم شام میخوردیم که بابا گفت:
-عزیزم بعد از شام برو بخواب که فردا راحت تر بیدار شی
-باشه بابا ولی خواب نمیره که.استرس دارم
-استرس چرا تو که درستو بلدی مگه نه؟
- نمیدونم همه چی از ذهنم پریده
-قربونت برم نگران نباش قبول میشی
شب با کلی استرس بزور خوابیدم
صبح که بیدار شدم خیلی استرس داشتم رفتم دستشویی و مسواک زدم بعدش هم رفتم تو اشپزخونه که سپهر رو پیش مامانم دیدم
من-سلام
مامان- سلام عزیزم خوبی؟
سپهر-سلام خوبی
من-مرسی
سپهر-بیا یه چیزی بخور بعد هم اماده شو تا ببیرمت
-بابا کجاست؟
-یه عمل داشت باید به جای یکی از دوستاش میرفت..
-عیب نداره
اشتها نداشتم چیزی بخورم رفتم اماده بشم بابام جراح قلب بود برای همین امروز مجبور شد بره بیمارستان
سپهر اومد توی اتاق وای خدای من با این سر و وضع ......یه تاپ تنگ که زیر مانتو میپوشم با شلوار
-ببخشید بدون اجازه اومدم
بعد سریع رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم و سریع اماده شدم عادت داشتم جلوی موهامو کمی بریزم بیرون.............
رفتم سوار ماشین بشم تازه نگاش کردم چه خوشتیپ شده بود یه شلوار لی سرمه ای با یه تی شرت سفید سوار bmw نقره ای رنگش شدم
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط شاهین شمیرانی| نظرات ()


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما