دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

نوشته سهراب سپهری

برای خواندن به ادامه مطلب بروید


پنجره را به پهنای جهان می گشایم:

 

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست

 

تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
می گذری ، و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط شاهین شمیرانی| نظرات ()


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما