دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

بسم الله الرحمن الرحیم

درو باز کردم.قدم در خونه ی رویاهام گذاشتم.هر روز برای اومدن به این خونه لحظه شماری می کردم.اما حالا...چرا این چند روز نیومدم اینجا؟نگاهی به راه رو پیچی انداختم. کاش باز هم مثل همیشه با شنیدن


درو باز کردم.قدم در خونه ی رویاهام گذاشتم.هر روز برای اومدن به این خونه لحظه شماری می کردم.اما حالا...چرا این چند روز نیومدم اینجا؟نگاهی به راه رو پیچی انداختم. کاش باز هم مثل همیشه با شنیدن صدای ماشین اینجا منتظر می موند تا با باز شدن در خودش رو در اغوشم رها کنه.با اینکار تمام خستگی روز رو فراموش می کردم. نفسهاش به صورتم می خورد و من غرق لذت می شدم.دستام رو محکم دورش حلقه می کردم.اونم دستاش رو دور گردنم حلقه می کرد.دور خودم می چرخیدم و به همراه فریاد هاش می خندیدم.با خنده هاش دل خوش می شدم و سپاس گذار خدا.
کتم رو در اوردم و روی صندلی انداختم.نگاهم به اطراف چرخید.هنوز هم ژاکتش روی صندلی بود.برداشتم و در اغوش فشردم.روی کاناپه ی جلوی تلویزیون نشستم.اشکم سرازیر شد.چشمام را بستم.صداش در گوشم پیچید:امیدی؟سکوت کردم.
-:امیدجان؟
باز هم سکوت کردم.
-:اقاامید؟
و پاسخ من سکوت.خوب می دونست منتظر چه کلمه ای هستم اما باز هم از اون کلمه اخر از همه استفاده می کرد.
-:امید؟
حرفی نزدم.بالاخره گفت:امیدم؟
چشمام را باز کردم گفتم:جانم ساغرم؟
رو به رویم نشسته بود.مثل همیشه پاهایش را جمع کرده بود و روی کاناپه نشسته بود.لبخندی زدم.انگار فکرم رو خوند که گفت:می دونی نمی تونم اونجوری بشینم. عادت کردم پاهام رو بزارم زیرم.
خندیدم.اونم خندید.گفتم:دلم برات تنگ شده بود.
-:من که همیشه پیشتم.چرا دلت تنگ شده؟
-:چرا تنهام گذاشتی؟
خندید و گفت:من که تنهات نزاشتم؟الان از همیشه بهت نزدیک ترم.امیدم گریه نکن. می دونی دلم طاقت نداره اشکات رو ببینه.
-:ساغر منم با خودت ببر.
-:نه امیدم تو باید باشی.می خوای طنینم رو تنها بزاری؟
-:ام...
میون حرفم اومد:مگه نمی گفتی طنین منم.میخوای منو تنها بزاری؟ امید یعنی دلت نمی خواد ببینیم؟
-:این چه حرفیه؟من با این چشما فقط تو رو می بینم.
با ناراحتی گفت:پس چرا این چند روز طنین رو ندیدی؟
با گریه گفتم:نتونستم ساغر.
بلند شد.کنارم اومد.سرم رو روی سینش گذاشت و گفت:می تونی.باید بتونی.من ازت می خوام.
-:ساغر دلم می خواد همه چیز برگرده به قبل
لبخندی زد و در حالی که ازم دور میشد گفت:بین لباسام تو کشوی خودم واست یه چیزی گذاشتم.
-:ساغر نرو.
-:جایی نمی رم همین جام.بازم میام پیشت.

چشم باز کردم.همه چیز مثل یه خواب بود.خوابی که با حضور ساغر شیرین تر از یه رویا بود.نگاهی به صندلی رو به روم انداختم.همون صندلی که ساغر روش می نشست. بلند شدم و به سختی از پله ها بالا رفتم.تو راه پله نگاهم به عکس ساغر افتاد.کلاه سفیدی به سر گذاشته بود.این عکس رو تو حیاط ازش گرفته بودم. روزی که برای اولین بار با هم رفتیم خرید.اخرین امتحانش رو می داد.روز تولدش.چه روزی بود"از اشپزخونه بیرون اومدم و صدا زدم ساغر خانم؟کجایی؟ صداش از حیاط اومد. به طرف حیاط رفتم.وسط گلها تو باغچه ایستاده بود.کلاه سفیدی که با لباس شب خریده بودیم به سر گذاشته بود و رز قرمزی به دست داشت.به سرعت به داخل برگشتم دوربینم رو برداشتم و از روی ایوان رو صورتش تنظیم کردم.صداش کردم با لبخند سر بلند کرد.دکمه ی دوربین رو فشار دادم.با تعجب پرسید:چی کار می کنی؟
-:پرسیدن داره؟عکست رو انداختم.
-:واسه چی؟
-:لازمش دارم.
با نگاه ازرده اش گفتم:تو بهم اعتماد نداری؟بعدا نشونت میدم میخوام چی کارش کنم.
و چشمکی زدم.
به طرفم دوید.از پله ها می دوید.گفتم:ساغر ارومتر میوفتی.
رو به روم ایستاد.رزی که در دست داشت رو به طرفم گرفت. با خوشحالی گرفتم. این اولین بار بود اینکار رو می کرد.چشمکی زد و گفت:جای دسته گلای تو رو نمی گیره.
-:برای من این از همه ی دسته گلای دنیا با ارزش تره.
خندید.

تمام دیوارهای سالن بالا از عکس های ساغر پر شده بود.دیوار رو به روی پله ها عکس طنین بود.از اینکه عکسهای اونا رو دیوار باشه لذت می بردم.در اتاق مشترکمان را باز کردم.صدای خنده ی ساغر تو اتاق پیچیده بود.مثل همیشه جزوهاش رو روی تخت پهن کرده بود.روی تخت نشستم و دستم رو جای خالی ساغر کشیدم.
برگشت.با شیطنت نگاهم کرد.خم شدم تا ببوسمش اما چیزی نبود.
بلند شدم و به طرف کمد رفتم.کشوی ساغر رو بیرون کشیدم و لباساش رو نگاه کردم. چشمم به دفتر خاطراتش خورد.با لبخند بیرون اوردم.چند روز بعد از عروسیمون وقتی چشمم به دفتر خورد برداشتم و همین که می خواستم لای دفتر رو باز کنم گفت: امیدی به اون دست نزن.
باناراحتی گفتم:ساغر جان بزار بخونم.مگه ما چیزی رو از هم پنهون می کنیم؟
گونمو بوسید وگفت:نه.من هیچی از تو پنهون نمی کنم.هر چی تو اون دفتر هست تو می دونی.اما نمی خوام بخونیش تا به وقتش.
باشیطنت گفتم:وقتش کیه؟
دفتر رو از دستم بیرون کشید وگفت:وقتی خودم گفتم.
-:إ؟ساغر اذیت نکن.بزار بخونم.
نچ نچی کرد و گفت:می دونم تا خودم اجازه ندادم نمی خونیش.من بهت ایمان دارم.
در اغوشش کشیدم و گفتم:چشم خانمی.تا روزی که شما اجازه ندادین بهش دست نمیزنم.
************
لای دفتر رو باز کردم.
" به نام خدایی که در این نزدیکی است
روزی که جلوی کتابفروشی چشمم به این دفتر افتاد به خاطر طرحش هوس خریدن کردم.اون لحظه بعد از خرید دفتر تصمیم گرفتم خاطراتم رو ثبت کنم.اما این کار رو هر روز به فردا انداختم تا امشب،دست به قلم می برم تا بنویسم زندگی زیبام رو.
هر چیزی که تو این دفتر هست،در میان صفحات وجودم رقم می خوره.همه چیز رو به زبون میارم.برای دل خودم،برای مرور دوباره،هر چند می دونم هرگز فراموش نمیشن و در اخر شاید برای کسی که هیچ چیزی ازش پنهون نخواهم کرد.

یک نگاه کوتاه،یک لحظه،یک برخود،چرا من این طور اشفته شدم؟چرا زبونم یاریم نمی کنه؟
با تماس عمو فرهاد به فرودگاه رفتم
می خواست زن عمو رو سوپریز کنه،اخه عمو جان شما تصمیم داری خانمت رو خوشحال کنی،چرا من رو از کار و زندگی می ندازی؟این دم عیدی!مامان هم گفتته خونه رو تمیز کنم.ناسلامتی عیده.اما رفتم فرودگاه!اخه من که جرات ندارم حرفی بزنم.اگه بابا بفهمه می کشتم.راستی چرا بابا با من اینطوری رفتار می کنه؟ مگه من تنها بچش نیستم؟تک دخترش نیستم؟همه فکر می کنن من عزیز دردونه ام.اما من می دونم همه اشتباه می کنن.من یه دختر مستقلم.وارد فرودگاه که شدم اعلام کردند هواپیمای عمو به زمین نشسته به سرعت می دویدم.یه لحظه احساس کردم به یه سنگ خوردم.کیفم رو زمین افتاد.بدنم بدجور درد گرفته بود. از درد بدنم کاسته شد بخودم اومدم و نگاش کردم.چهار شانه و قد بلند،هیکل ورزیده.موهای خرمایی و خوش فرم.قبل از اینکه صورتشم بررسی کنم جلوی پام نشست.خدای من کیف من و خودش روی زمین ریخته بود.کنارش زانو زدم تا خواستم چیزی بگم گفت:متاسفم خانم.حواسم نبود.
گفتم:من باید عذر خواهی کنم.عجله داشتم.در همان حال کیفمو برداشتم و وسایلم رو داخلش ریختم.باز هم عذر خواهی کردم
سربلند کرد.چشم و ابرو مشکی،صورتش حرف نداشت.می تونستم بگم خدا تو افریدن اون هیچی کم نزاشته بود.بخودم اومدم نگام تو نگاهش گره خورد.بعد از چند لحظه زیر لب چیزی گفتم و ازش دور شدم.خودمم نفهمیدم چی گفتم.یکم که رفتم برگشتم و نگاش کردم.از پشت هیکلش بیشتر به چشم میومد. نگاهم به اطراف افتاد بیشتر افراد حاضر در سالن به اون چشم دوخته بودن.با قرار گرفتن دستی روی شونه از جا پریدم.خنده ی عمو بلند شد.به طرفش برگشتم و سلام کردم.ابرویش را بالا انداخت و گفت:اینقدر خوشکل بود؟
-:کی عمو؟
-:همون که اینطور محو تماشاش شده بودی.
سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم.دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت: ممنون که اومدی.
همونطور که به زمین نگاه می کردم گفتم:کاری نکردم.
سرم رو بالا گرفت و گفت:خانم خوشکله،خجالت کشیدن نداره!ادمای خوشکل رو نگاه می کنن.همونطور که اون داشت نگات می کرد.
با تعجب سر بلند کردم:منو؟
-:نگو متوجه نشدی نگات می کرد.
-:متوجه نشدم.
در کنارم به راه افتاد و گفت:عزیز عمو یه جوری سرش رو پایین گرفته بود.نفهمید.
عمو حرف می زد اما من به این فکر می کردم چرا نگام می کرد؟ چون خوشکل بودم؟
خودم که فکر نمی کردم خوشکلم،اما همه از خوشکلیم تعریف می کردن.مامان همیشه قربون صدقه ی چشمای ابیم و موهای طلاییم می رفت.اما الحق و الانصاف خیلی خوش چهره و خوش تیپ بود.

دفتر را بستم. اشکهایم را پاک کردم و به گذشته برگشتم؛روزیکه برای اولین بار بعد از بیست سال دوباره پا به ایران گذاشتم.
از گیت پرواز که خارج شدم. به طرف درخروجی رفتم که یه دفعه به یه دختر خوردم. وسایل هردومون روی زمین پخش و پلا شده بود.زانو زدم و گفتم:متاسفم خانوم. حواسم نبود.
کنارم زانو زد و در حالیکه وسایلش را جمع می کرد گفت: من باید عذرخواهی کنم عجله داشتم. کیفش را برداشت و دور شد.
من تو عمرم دختر چشم ابی زیاد دیده بودم. اخه لندن پر بود از چشم ابی اما چشمای اون فرق داشت. یه برق خاصی تو نگاش بود.
از در که بیرون اومدم. ماشین سینا جلوی پام ترمز کرد. شیشه رو پایین کشید. سلام و احوالپرسی کردیم. سوار شدم. پرسید:هواپیما زود نشست. خندیدم و گفتم:نه! تو دیر کردی!!
به خونه که رسیدیم،کل خاندان راد و فلاح جمع بودن. با وردم همه به طرفم اومدن. مامان صورتمو بوسید و گفت: به خونه خوش اومدی.
پدر نیز مرا در اغوش کشید. پس از انها تک به تک با همه احوالپرسی کردم. ولی در میون جمعیت فقط دنبال اون می گشتم. یه امید واهی که خیلی زود سرکوب شد. اون نبود. بعد از اون کارش دیگه پاشو تو این خونه نذاشت.

************
امروز دو روز از برخوردم توی فرودگاه گذشته.ولی نمی دونم چرا اون پسره همش تو فکرمه.امروز این رو به نگین گفتم.
خندید و گفت:ادمای خوشکل همیشه تو یاد می مونن.همونطور که تو تو یاد می مونی.
یعنی من خوشکلم؟نمی دونم چرا خودم این احساس رو ندارم.خلاصه امروز دوباره رفتم نمایشگاه بابایی.اخه مامان و بابا رفتن مشهد.نمی دونم چرا بابا دوست نداشت من باهاشون برم.چرا فکر می کردم امسال می تونم برم مشهد؟بابا که هیچ وقت راضی نیست من باهاشون جایی برم.
به هر حال امروز با نگین بعد از مدرسه رفتیم نمایشگاه بابایی.بعدشم قرار بود بریم خرید. اخه کیف پولم رو گم کردم.دیروز که نتونستم برم نمایشگاه خیلی ناراحت بودم.یه لامبورگینی خوشکل مشکی رنگ تو نمایشگاه بابایی هست.منم هر روز می رم می بینمش.کاش پول داشتم می تونستم بخرمش.
وقتی رسیدیم دیدم یه نفر پشت لامبورگینی نشسته.یهو دلم هری ریخت.نکنه یکی بخواد بخرتش.با نگرانی به طرف نگین برگشتم و پرسیدم:این کیه؟
با تعجب نگام کرد و گفت:ساغر خوبی؟بابامه دیگه.
در همین حال بابایی بهمون نزدیک شد.هر دو سلام کردیم.بعد از احوالپرسی بابایی به طرف لامبورگینی رفت و گفت:خوب اقای دکتر پسندیدن؟
نگین حرف می زد اما تمام توجه من به اون مرد و بابایی بود.صدای اشنایی جواب داد: محشره.دلم لرزید نکنه ببرتش.
با نگین به طرف اونا رفتیم.بابایی کنار لامبورگینی ایستاده بود.مرد از ماشین بیرون امد. اصلا فکرشم نمی کردم اما اون همون مرد جوون توی فرودگاه بود.هر دو سلام کردیم. سلام کرد و نگاه اشنایی بهم انداخت.بابایی معرفی کرد:اقای دکتر...
مرد جوانی ببخشیدی گفت و در حالی که دستش را به طرفمان دراز کرد و گفت: امید راد هستم.
نگین دستش را فشرد و گفت:نگین شریفی هستم.از اشناییتون خوشوقتم.
دستش را از دست نگین بیرون کشید و گفت:منم همینطور.
واینبار دستش را به طرف من گرفت.دستش را فشردم و گفتم:ساغر نظری هستم.
لبخند زد و گفت:از اینکه می بینمتون خوشحالم.دستم رو به سختی میفشرد.دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با حسرت نگاهی به ماشین انداختم.
موقع خداحافظی اقای دکتر هم اماده رفتن بود.با نگین از در خارج شدیم برگشتم دوباره نگاهی به لامبورگینی انداختم.نگین دستم را کشید و گفت:زود باش دیگه. از نمایشگاه بیرون امدیم.حال و هوای عید همه جا رو فرا گرفته.
نگین گفت:اخ جون فردا می تونم بخوابم.مدرسه تموم شد.
گفتم:مگه نمی خواین برین مسافرت؟
گفت:نه بابا بعد از ناهار حرکت می کنیم.در دل به نگین حسرت می خورم.
ناگهان یه ماشین کنارمون توقف کرد.هر دو تا به طرفش برگشتیم.دکتر شیشه را پایین داد و گفت:می تونم برسونمتون خانما.
نگین تشکر کرد و گفت:نه اقای راد.
لبخندی زد و گفت:اما این بی ادبیه که شما رو نرسونم.خواهش می کنم بفرمایید.
نگاهم به صورتش افتاد بخودم که اومدم سوار ماشین بودیم.بعد از پیاده کردن نگین نگاهی از اینه بهم انداخت و گفت:از اینکه دوباره می بینمتون خوشحالم.
خجالت زده سر به زیر انداختم و گفتم:منم همینطور.
پرسید:احیانا چیزی گم نکردین.
پرسشگرانه نگاهش کردم و گفتم:مثلا چی؟
گفت:یه کیف پول.قاطیه وسایلم بود.
گفتم:بله،خیلی دنبالش گشتم.
گفت:متاسفانه من الان همراهش ندارم.می تونیم با هم قرار بزاریم تا بدستتون برسونمش.اگه اشکالی نداره.
لبخندی زدم و تشکر کردم.
جلوی در خونه ی عمو فرهاد پیاده شدم.اخه قراره تو این مدت که مامان و بابا نیستن من خونه ی اونا بمونم.
از وقتی اومدم تصمیم داشتم یه ماشین بخرم.اون روز صبح بابا قبل از رفتن پیشنهاد داد یه سری به دوستش بزنم.گفت:سفارشم رو می کنه.قبل از رفتن یه تماس با سینا گرفتم تا برام یه گوشی بخره و هم صاحب کیف پول رو پیدا کنه.حالا از روی کارت هایی که تو کیفش بود فهمیده بودم اسمش ساغره.چشمای ابیش و موهای طلاییش خیلی ناز بودن.با دخترای اون ور فرق می کرد.اینطور که معلوم بود مدرسه می رفت.مامان منو رسوند جلوی نمایشگاه و رفت.وارد نمایشگاه شدم مرد میانسالی به طرفم اومد خودم رو معرفی کردم.از اشناییم ابراز خوشحالی کرد و یه چیزایی در مورد بابا پرسید.اخر سرم بعد از صرف چای و کیک رفتیم سراغ ماشینا.ماشیناش زیاد به دلم نمی نشست. اما بینشون یه لامبورگینی بود به نظرم بد نبود فعلا کارم رو راه می نداخت تا یه ماشین توپ بخرم.بالاخره قرار بود یه مدتی بمونم.داشتم ماشین و نگاه می کردم؛صدای دوتا دختر اومد و اقای شریفی رفت به طرف اونا و باهاشون احوالپرسی کرد.از اینه ی ماشین نگاشون کردم.یه دختر قد کوتاه تقریبا تپل با یه دختر قد بلند و لاغر،دختر دومیه بنظرم اشنا میومد.اقای شریفی بطرفم اومد و نظرم و در مورد ماشین پرسید.گفتم:همین خوبه می برمش. و از ماشین بیرون اومدم دخترها نزدیک شدن.دختر دوم ساغر بود.لبخندی رو لبم نشست.باید به سینا می گفتم صاحب کیف و پیدا کردم.با لباس مدرسه دوست داشتنی تر بود.لندن که بودم کلی دختر دورو برم بود و با بیشترشون دوست بودم.اما بنظرم این از بقیه جذاب تر بود.باید بیشتر باهاش اشنا می شدم.
دخترها خودشون رو معرفی کردن با دختر چاق دست دادم.دستم و محکم گرفته بود مثل اینکه می خواستم فرار کنم.فهمیدم دختر اقای شریفیه.اسمش نگین بود.دستم و به زور از دستش بیرون کشیدم و به طرف ساغر گرفتم.تو چشماش نگاه کردم یه چیزی تو نگاهش بود و من نمیفهمیدم.گفت:ساغر نظری.با خوشحالی گفتم:از اینکه می بینمتون خوشحالم.دستش و تو دستم میفشردم.یه لحظه فکر کردم دستاش چه کوچیک و نرمه.دستش بیرون کشید.نگاهش و دنبال کردم با حسرت به ماشین نگاه می کرد.
مشغول امضای کاغذایی که اقای شریفی جلوم گذاشته بودم.ساغر و نگین اومدن تو دفتر و خداحافظی کردن.تند و سریع امضا کردم و دادم دست اقای شریفی و سویچ و گرفتم وبعد از حداحافظی زدم بیرون.پیاده بودن باید سوارشون می کردم. کنارشون ایستادم و خواستم برسونمشون.نگین یکم تعارف کرد اما بعد راضی شد اما از نگاه ساغر معلوم بود نمی خواد سوار شه.به اجبار نگین سوار شد.به سرعت با راهنمایی های نگین جلوی خونشون پیادش کردم.بعد از پیاده شدن نگین گفتم:از کجا باید برم؟
-:زحمت میشه براتون من همین جا پیاده میشم.
دوست نداشتم این حرف و بشنوم.ادرس رو پرسیدم و روی gps تنظیم کردم و به راه افتادم.چند دقیقه گذشت خیلی ساکت بود از اینه نگاهش کردم و گفتم:از اینکه دوباره می بینمتون خوشحالم.
سرش و پایین انداخت و گفت:منم همینطور.
پرسیدم:احیانا چیزی گم نکردین؟
-:مثلا چی؟
-:یه کیف پول قاطیه وسایلم بود.
-:بله،خیلی دنبالش گشتم.
دستم و روی جیب کتم کشیدم.کیفش اونجا بود.گفتم:متاسفانه من الان همراهش ندارم.می تونیم با هم قرار بزاریم تا بدستتون برسونمش.اگه اشکالی نداره؟
لبخندی کوچکی زد و تشکر کرد.چرا کم حرف میزد؟
وارد خیابانی شدم.تشکر کرد و پیاده شد.

بد از کلی رسیدن به خودم.و راضی کردن زن عمو سپیده از خونه زدم بیرون.گفته بود سر کوچه.فکر کردم شاید می خواد همین جا کیف و تحویل بده و بره.منم الکی برای دل خوشی تیپ زده بودم.یکی نبود بهم بگه پسر به اون خوشکلی و خوش تیپی،که از قرار معلوم دکترم هست و از ظواهر معلوم بود پولدار چرا باید به من توجه کنه.با همین افکار ایستاده بودم که با شنیدن اسمم به خودم اومدم.جلوم توقف کرده بود.بازم صدام کرد.چه زودم پسرخاله میشد.نکه منم بدم میومد.سلام کردم.جوابم و داد و گفت:سوار شو.
گفتم:مزاحم نمیشم.
با لبخند گفت:سوار شو خانم کوچولو.کیفت و نمیدما.در و باز کرد.سوار شدم.ناخوداگاه دستم و رو داشبورد کشیدم.ماشین و به حرکت در اورد و گفت:اینجاها جایی میشناسی بتونیم با هم حرف بزنیم؟
پرسیدم:مثلا کجا؟
نگام کرد و گفت:کافی شاپی؟پارکی؟
گفتم:نه.یعنی من نمیشناسم.اینجا خونه عمومه.
خندید و گفت:تو هم مثل منی.پس بریم تو این خیابونا دور بزنیم شاید جایی پیدا کردیم.
پرسیدم:تا حالا اینجاها نیومده بودین؟
گفت:نه.اومده بودم.اما خیلی وقت پیش.من سه ساله تهران نبودم.قبل از اونم واسه یه ماه اومدم و برگشتم.
با تعجب پرسیدم:یعنی ایران زندگی نمی کردین؟
گفت:نه.من انگلیس زندگی میکردم.
اهی کشیدم و ادامه داد:20 سال پیش رفتم.
20 سال پیش.با خودم فکر کردم:اون موقع من هنوز بدنیا نیومده بودم.
با صدای خندش بخودم اومدم و فهمیدم بازم فکرم و به زبون اوردم. گفت:پیر بودنم و به رخم می کشی؟
به سرعت گفتم:نه.منظوری نداشتم.فقط به نظرم زمان طولانی اومد.
گفت:اره.طولانیه.
یعنی این بیست سال اونجا چی کار می کرده؟بیست سال.نگاهش کردم بنظر سن زیادی نداشت.فوقش بیست و پنج،بیست و شیش.
گفت:چند سالته؟
گفتم:17
پرسید:درس می خونی.جواب مثبت دادم و گفتم:سال سوم تجربیم.
بازم پرسید: چی می خوای بخونی؟دانشگاه منظورمه.
گفتم:دوست دارم تخصص بگیرم.مغزو اعصاب.
به طرفم برگشت و گفت:می خوای بازار منو کساد کنی؟
با تعجب نگاش کردم و پرسیدم:یعنی چی؟
با خنده گفت:اگه متخصص مغز و اعصاب بشی میشی همکار من؟
باورش سخت بود.پرسیدم:یعنی متخصص...
میون حرفم اومد و گفت:بله خانم کوچولو متخصص مغز و اعصابم.
هنگ کرده بودم.پس بگو بابایی بهش گفت دکتر.واسه همون بوده.
جلوی یه پارک نگه داشت و گفت:می تونیم اینجا قدم بزنیم؟
منم اصلا نفهمیدم چی به چیه.هنوز هنگ بودم قبول کردم و پیاده شدیم. کنارم قدم برمی داشت.دخترای تو پارک نگاش می کردن.می خندید خوشکل تر میشد.همیشه بدم میومد یکی نگام کنه.بعد با خودم گفتم:کی تو رو نگاه می کنه.
گفت:دکتر بودن من اینقدر فکر کردن می خواست؟
با تعجب پرسیدم:چی؟
دستش و تو موهاش کشید و گفت:تازه 8سالم شده بود با پدر و مادرم رفتم لندن. چون کار پدر و مادرم تو ایران بود.این مدت زیاد میومدیم ایران.درس خوندم تخصص گرفتم. چند ماه پیش هوس کردم بیام ایران.لندن برام تکراری شده بود. الانم اینجام در خدمت شما. داشتم نگاش می کردم که گفت:چیه؟شاخ در اوردم؟
خجالت کشیدم.من جز عمو فرهاد تو صورت هیچ مردی اونطور با دقت نگاه نمی کردم.
به نیمکتی اشاره کرد و گفت:بشینیم.
فقط به طرف نیمکت رفتم.با فاصله ی کمی کنارم نشست. پرسید:امروز مدرسه نرفتی؟
گفتم:نه 2روز مونده به عید.مدرسه ها تعطیله.سردم شده بود.دستم و دور بازوهام حلقه کرده بودم.بلند شد و گفت:بریم تو ماشین سردت شده.
گفتم:نه خوبه.
دستم و گرفت،بدنم داغ کرد.نگام به طرف دستامون کشیده شد.کشید و گفت:پاشو خانم کوچولو.نمی خوام سرما بخوری.
چرا همش می گفت:کوچولو؟بدم میومد یکی اینطوری صدام کنه.اما اون یه جور دیگه صدا می کرد.کنارش به راه افتادم.هنوزم دستم تو دستش بود.بدنم هر لحظه داغ تر میشد.زیاد عادت نداشتم کسی دستم و بگیره.رسیده بودیم به ماشین که در و باز کرد و گفت:بشین.سوار شدم و خودش در و بست و به سرعت سوار شد.نگاهم و به ماشین دوخته بودم.گفت:این ماشین و خیلی دوست داری؟
گفتم:اره.خیلی زیاد.اگه می تونستم می خریدم.همه ی ماشینا خوبنا.اما این بهتر از همشه.
گفت:اما من زیاد دوسش ندارم.باهاش راحت نیستم.
نمیدونم چرا.اما گفتم:پس چرا خریدین؟
خندید و گفت:نمی دونم چرا.یهو دلم خواست بخرم.
من تو کار خدا موندم به یکی اونقدر پول داده با دوست نداشتن یه چیزی می خره و منی که عاشقشم پول ندارم بخرم.خدایا شکرت...
وایی...خوابم گرفت...فردا شب سال تحویل میشه.ساعت1.30من ورسوند و موقع خداحافظی کیفم و داد و شماره موبایلم و ازم گرفت و رفت.الان میگی چرا دادم؟ نمی دونم چرا.اما دادم.
یه ساعتی از تحویل سال می گذشت. عمو زن مو برای عید دیدنی رفته بودن.خیلی اصرار کردن باهاشون برم.اما من؟چرا باید می رفتم؟من الان باید همراه مادر و پدر می بودم که نبودم.دلم برای مامان خیلی تنگ شده.دیشب باهاش حرف زدم خوشحال بود. ازش خواستم واسه منم دعا کنه.کاش اونجا بودم.تو بالکن نشسته بودم و به اسمون نگاه می کردم.تلفنم زنگ زد.گوشی و برداشتم و جواب دادم.صدای یه مرد جوون بود. سلام کرد.جواب دادم و پرسیدم شما؟
گفت:نشناختی خانم کوچولو.
بی اختیار لبخند رو لبم نشست.صداشم قشنگ بود.پرسیدم:حالتون خوبه؟
-:حال من خیلی خوبه.تو خوبی؟
-:بد نیستم!
-:چرا خانم کوچولو؟راستی عیدت مبارک.
-:عید شماهم مبارک.
-:مرسی خانم کوچولو.نگفتی چرا حالت خوب نیست؟
-:همینطوری!
-:این دلیل نمیشه.تو الا باید خوب خوب باشی.ببین من خوبم.
حرفی نزدم.ادامه داد:چی کار می کردی؟مهمون دارین؟
-:نه.داشتم اسمون و می دیدم.
-:چی پیدا کردی؟
-:کجا؟
-:تو اسمون.
-:یه دنیا دلتنگی!
خندید و پرسید:برای کی؟
-:مامانم.
-:مگه مامانت پیشت نیست؟
-:نه.رفتن مشهد.
با تعجب پرسید:یعنی تنهایی؟
-:خونه ی عموم هستم.
-:چرا تو رو نبردن؟
-:می خواستن با هم برن.من نخواستم برم.
با شیطنت گفت:می خواستی مامان و بابا تنها باشن؟
خندیدم و گفتم:اره.
-:خوب خانم کوچولو.دلت برای ماشین تنگ نشده؟
اهی کشیدم و گفتم:چرا خیلی.
-:برای صاحبش چی؟
هنگ کردم.منظورش چی بود؟
-:خانم کوچولو هستی؟
-:بله
-:فردا می تونم ببینمت؟
-:فردا روز اول عیده.
-:برای تو مشکلی داره؟
-:نه.
-:پس میام دنبالت!کجا بیام؟همون سر کوچه؟
-:بله.
-:ساعت 11 اونجام.راستی خانم کوچولو ناهار با من هستیا.بگو نمیری خونه.
-:مزاحم نمیشم.نمیشه.
-:نه دیگه یه کاریش بکن.باشه میگم.
یه صدایی اومد و بازم گفت:باشه برو میام.
خندید و گفت:پسرخالمه.می گفت بگم بهونه نیار.فردا باید با من نهار بخوری.
-:مگه صدامون و میشنیدن؟
-:سینا همه چی میشنوه.بچه ی باحالیه.
خندیدم.گفت:خانم کوچولو من باید برم.فردا سر ساعت 11 منتظرتم. مواظب خودت باش.فعلا خداحافظ.
قبل از اینکه چیزی بگم گوشی و قطع کرد.خوشحال شدم از شنیدن صداش. رفتم سراغ کاناپه و روش دراز کشیدم.مامان زنگ نزد.یعنی سرش خیلی شلوغه.
نمی دونم.شایدم رفتن حرم.بیخیال.باید یه فکری برای فردا بکنم.
چه زود یه هفته گذشت و من هیچ ندونستم این یک هفته از کجا اومد و به کجا رفت. حتی نبود مامانم نفهمیدم.امشب برگشتم خونه خودمون.مامان و بابا برگشتن. حالا فهمیدم چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود. مامان واسم کلی سوغاتی اورده. با دیدنشون دویدم طرفشون مامان و بغل کردم.اونم بوسیدم و گفت دلش برام تنگ شده بود.به طرف بابا رفتم تا بغلش کنم اما عقب کشید و فقط باهام دست داد.اخه چرا؟؟؟؟
کاش اون لحظه می مردم. چقدر سخته از پدر خودت طرد بشی.اشکام و پاک کردم و اومدم تو اتاق.که امید زنگ زد.گوشی و به گوشم نزدیک کردم.صداش تو گوشی پیچید
-:سلام خانم کوچولو.
تو این مدت چقدر به حضورش عادت کرده بودم.دوسش داشتم.با وجود امید هیچکس و نمی خواستم.حتی به تلفنای سعید داداش یکی از بچه ها هم جواب نمی دادم. امید تمام زندگیم و پر از شادی کرده بود.تمام این مدت با امید بودم.گردش و پارک و تفریح.
-:خانم کوچولو کجایی؟
اشکم و پاک کردم و گفتم:سلام.
-:ساغر گریه می کنی؟
-:نه.
-:دروغ میگی؟
سکوت کردم.گفت:چی شده؟
-:بابا ومامان برگشتن.
-:این که خوبه.از خوشحالی گریه می کنی؟
-:نه.
-:نمی خوای در موردش حرف بزنیم؟
-:چرا بابام من و دوست نداره؟
-:این چه حرفیه؟همه ی پدرا بچه هاشون و دوست دارن.
-:امید...
-:جانم خانم کوچولو؟
-:خیلی تنهام!
-:پاشو بیا بیرون.میام دنبالت.
-:مامان نمی زاره.
-:یه چیزی بگو بیا.بهش بگو میای پیشم.می خوای خودم بیام؟
-:نه.نه.میام.
-:منتظرم.من ده دقیقه ای می رسم.
-:باشه.
-:گریه نکنیا خانم کوچولو.گریه اصلا خوب نیست بخند.من از بچه های گریو خوشم نمیاد.
خندیدم.
-:افرین بخند.بدوو بیا منتظرم.
-:باشه.خداحافظ.
گوشی و قطع کردم.به طرف لباسام رفتم.پوشیدم و اماده رفتن بودم.چند ضربه به در خورد و مامان اومد تو.با دیدنم پرسید جایی میری؟
نگاش نمی کردم اگه نگاش میکردم می فهمید گریه کردم.گفتم:اره میرم بیرون.
به طرفم اومد و در همون حال گفت:گریه می کنی؟
سرم و بیشتر پایین انداختم و گفتم:نه مامان.
رو به روم ایستاد سرم و بالا گرفت و گفت: به مامان دروغ میگی؟ ناراحت شدی؟
خودم و تو اغوشش انداختم.دلم براش تنگ بود.بیشتر از همیشه.من به اون احتیاج داشتم.اگه نبود؟نه حتی نمی تونم بهش فکر کنم.من بدون مامان نمی تونستم زندگی کنم.سرم و بوسید و نوازش کرد.زیر گوشم گفت:متاسفم ساغرم.متاسفم دخترم.
نباید تنهات می زاشتم.دلم برات خیلی تنگ شده بود.ساغر
-:مامان خیلی دوست دارم.
-:منم دوست دارم مامانی.
-:اما بابا...
میون حرفم اومد:نه ساغرم باباتم دوست داره.خیلی زیاد دوست داره. رفتارش اینجوریه.دوست نداره علاقش و نشون بده.
نمی دونستم چی بگم.مامان بازم حرفهای همیشگی و تکرار می کرد و من از این تکرار بیزار بودم.حرفی نزدم فقط می خواستم از اغوشش انرژی بگیرم. می خواستم همه چیز و فراموش کنم.
در باز شد و زن عمو اومد تو.کنار ما نشست و گفت:مادر و دختر خلوت کردین؟
هر دو بهش لبخند زدیم.با خنده گفت:إإإ...ببین تو رو خدا دارین اشک شوق میریزین؟
سر بلند کردم.مامان گریه می کرد.اشکاش و پاک کردم و بوسیدم.مامانم همین کار و کرد.زن عمو بلند شد و گفت:پاشین بیاین منتظرتونیم و از اتاق بیرون رفت.
مامان بلند شد و گفت:بیا بریم.
-:می رم بیرون مامان.
-:کجا می خوای بری؟
-:می خوام فکر کنم.می خوام برم یه دوری بزنم.
-:باشه برو.زود برگرد.می خوایم بریم خونه.
-:وسایلم و ببر.من میام خونه.
-:اما...
بطرفش رفتم.بغلش کردم و بوسیدم و گفتم:میام خونه.
به سرعت کیفم و برداشتم و از خونه زدم بیرون.به سر کوچه نرسیده ماشین امید توقف کرد.
به طرفش رفتم.در و باز کرد.سوار شدم.بدون اینکه نگاش کنم سلام دادم.
به طرفم برگشت.صورتم و در دست گرفت و به طرف خود برگرداند و گفت: بازم گریه کردی؟
با سر جواب مثبت دادم.گفت:مگه نگفتم گریه نکن؟
-:مامان اومد.
لبخندی زد و گفت:پس بخاطر مامانت گریه کردی.
سرم و به شیشه تکیه دادم و نگاهم و به او دوختم و گفتم:بریم امید.بریم.
امید ماشین و به حرکت در اورد.لحظاتی بعد گفت:نمی خوای چیزی بگی؟
-:امید من خیلی تنهام.
با ناراحتی به طرفم برگشت و گفت:پس من چی؟
-:تو.رفیق تنهایی هام هستی.
خندید.امروز همه چی و به امید گفتم.تنفر بابا.از این اخلاقش خیلی خوشم میاد. طرف بابا و نگرفت.در سکوت گوش داد و در اخر هم دلداری.دو سه ساعتی باهم تو شهر دور زدیم و اومدم خونه.
بعد از پونزده روز خوردن و خوابیدن مدرسه رفتن عذاب درد اوره.مثل همیشه خوابالود لباس پوشیدم.از اتاقم بیرون اومدم.مامان با دیدنم شروع کرد به خندیدن بدون اینکه چشمام و باز کنم پرسیدم چی شده؟
مامان با خنده گفت: یه نگاه تو اینه به خودت بنداز.
-:بیخیال مامان.حوصله ندارم.همونطور که کوله ام و رو زمین می کشیدم به طرف در رفتم.مامان دستم و کشید و گفت:وایسا.مقنعه ام و از سرم در اورد و دوباره سرم کرد.
-:إ؟مامان چرا در اوردی؟
-:خوشکل خانم برعکس سرت کرده بودی.
یکمی چشمام و باز کردم و گفتم:مرسی.خداحافظ.
-:خداحافظ.کوله اتم بنداز رو دوشت اونطور زمین نکش.
-:باشه.
عادت نداشتم صبحونه بخورم.مامان دیگه بهم گیر نمی داد.می دونست قبل رفتن به کلاس یه چیزی میخورم.در همون حال از پله ها پایین رفتم.در و باز کردم و داشتم بیرون می رفتم که احساس کردم یه چیزی به عقب می کشتم.چشمام و باز کردم؛کیفم به در گیر کرده بود.زیر لب زمزمه کردم:لعنتی.
به زور بلندش کردم و انداختم رو دوشم و به راه افتادم.
فاصله ی زیادی از خونه نداشتم.بی حال به راهم ادامه می دادم.صدای نازش تو گوشم پیچید:خانم خوشکله می خوری زمینا.
به طرفش برگشتم.به ارمی کنارم میومد.سلام کردم. پاسخ گفت و در ماشین و باز کرد. به سرعت سوار شدم.سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم.
-:دیشب نخوابیدی؟
-:چرا خوابیدم.
-:اخه خانم کوچولو شب زود بخواب تا صبح اینطوری نری مدرسه.
-:نمیشه.
با خنده گفت:چرا؟
-:چی چرا؟
-:زود بخوابی.
-:اهان.نمی دونم.
بازم خندید.انگار کم کم هوشیار میشدم.گفتم:تو اینجا چیکار می کنی؟
-:لااقل چشمات و باز کن خواب از سرت بپره.
چشمام و به سختی باز کردم و نگاهم بهش دوختم.گفت:اون جوری نگام نکن.
-:چجوری؟
-:همین جوری.از امروز می رم بیمارستان.صبح میام دنبالت میرسونمت مدرسه.
-:این که سخت میشه واست.برای چی میری بیمارستان.
-:می خوام برم ازمایش بدم.
-:ازمایش چی؟
-:نخود و کیشمیش.کوچولو می خوام برم کارکنم.این همه درس نخوندم بزارم تو کوزه ابش و بخورم.
خندیدم.
-:چی شد؟خوب بود؟کجا برم؟
به خیابونی اشاره کردم و گفتم:از اینجا.
پیچید تو خیابون و گفت: هر روز این همه راه و پیاده میری؟
-:نه باباسرویس داشتم.تصادف کرد قبل عید.فعلا نمیاد.مامانم می خواست سرویس بگیره نزاشتم.می خوایم با نگین بریم و بیایم.
-:تینطوری خسته میشی.
-:نه بابا.وقتی با بچه ها میام اصلا نمیفهمم چجوری رسیدم.
نگاهی به ساعت ماشین انداخت و گفت: ساعت چند زنگتون می خوره؟
-:7.30
-:باشی.صبحونه خوردی؟
-:نه بابا.عادت ندارم صبحونه بخورم.
-:باید بخوری.
جلوی یه سوپرمارکت نگه داشت و به سرعت به طرف مغازه رفت. چشمام و بستم هوای گرم ماشین چشمام و سنگین تر می کرد.با باز شدن در چشمام باز کردم. پلاستیکی روی پاهام گذاشت و گفت: بخور.
-:وای امید.الن نه.رسیدم مدرسه می خورم.
نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت: بخور.
با این نگاهش اگه می گفت بکش.می کشتم.یه کیک بیرون اوردم و باز کردم.تیکه ی کوچیکی گذاشتم دهانم.
-:ابیموه بخور.بعد کیک تا اشتهات باز شه.
یه ساندیسم بیرون اوردم و نی توش فرو کردم.به طرفش گرفتم:بخور تو.
گفتم:این یکی و باز میکنم.ماشین و گوشه ای نگه داشت و ساندیس و ازم گرفت. به سرعت خورد و ماشین و به حرکت در اورد.یکمی از ساندیس خوردم.کیکم به طرفش گرفتم.گفت:نمی خورم.
یکمی خوردم.یه تکه جدا کردم و گرفتم جلوی دهنش.با تعجب نگام کرد با سر اشاره کردم بخور.دهنش و باز کرد.کیک و تو دهانش نزاشته دستم و گاز گرفت.
-:چرا گاز گرفتی؟
خندید.
-:می خنده.دیگه بهت هیچی نمی دم.دست من و گاز می گیره.
با خنده گفت:این طوری خوشمزه تره.
-:دیوونه.
جلوی مدرسه نگه داشت.موقع پیاده شدن گفت: کی تعطیل میشی؟
-:2
-:منتظرم باش.میام دنبالت.
-:خودم میرم.
-:خانم کوچولو گفتم میام دنبالت.با سر به مدرسه اشاره کردو گفت:زود باش دیرت میشه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط شاهین شمیرانی| نظرات ()


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما