دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

عشق ماندگار

موضوع مرتبظ: رمان عشق ماندگار

برای خواندن به ادامه مطلب بروید


تلفن قطع شد . جمشید اول جریان رو خوب فهمید . اما آخراش داشت دیوونه اش میکرد .طاقت شنیدنش رو نداشت مریم من ... عمه ... دختر من دختر جواد ... مهشید چرا اینکار رو کردی . تو که میدونستی من عاشق مریم ، دخترم هستم و چقدر دوستش داشتم ... خدایا بلا از این عظیم تر . هر بلایی رو میتونستم طاقت بیارم به عوض گناهی که هیچ وقت ندوستم چیه . ولی رفتن مریم ، دخترم رو دیگه طاقت ندارم یا راحتم کن یا ... دارم دیوونه میشم ... مریم من الان کجاست ... اون داره گریه میکنه ... مریم بابا گریه نکن ... بیا بغل بابا ... بیا عزیزم ... نه مریم منو نبرید .
مریم ... مریم ...
جمشید حتی با فریادهای زیور هم از عالم خودش بیرون نیومد .
خانوم بیا ، آقا تکون نمیخوره ... خشکش زده ... آقا ... آقا.
زیور به دکتر محبوبی زنگ زد که بیاد و جمشید رو از این وضعیت نجات بده .
سلام مهشید خانوم ، چی شده ؟
بعدا براتون میگم ، فعلا از این وضعیت نجاتش بدید ، دستم به دامنتون ، تو رو خدا نجاتش بدید ...
دکتر محبوبی بعد از معاینه جمشید گفت :
دچار شوک شدید شده ، فعلا یه مسکن بهش تزریق میکنم . اگه از این حالت بیرون نیومد ، فردا بیارینش بیمارستان .
زیور جریان رو برای دکتر محبوبیب تعریف کرد . دکتر سری تکون داد و رفت .
جمشید تا آخر شب توی همین وضعیت بود . ساعت یازده شده بود .
جمشید یک دفعه حرف میزد . میخندید ، گریه میکرد و مریم رو صدا میکرد . توی رویاهاش با مریم بازی میکرد . نیم ساعتی که گذشت به طور ناگهانی از سرجایش بلند شد و رفت توی اتاقش و پشت سرش در رو قفل کرد . آرش رو که روی تخت خوابیده بود بوسید . صدای داد و فریاد مهشید و زیور رو می شنید که ازش میخواستن در رو بازکنه ولی گوشش بدهکار نبود . طنابی رو که زیر تخت داشت به لوستر گره داد . صندلی رو گذاشت زیر پاش و سر دیگر طناب رو دور گردنش گره زد و صندلی رو از زیر پاش هول داد . جمشید با اینکه ظرفیت از دست دادن خیلی چیزها و آدمهایی که براش عزیز بودن رو داشت اما دیگه طاقتش رو از دست داده بود و تصمیم گرفته بود خودش رو از این وضعیت راحت کنه . دستش رو توی دستای مریم می دید . تمام خاطرات گذشته زنده شده بود و جلوش رژه می رفت . خوشبخت و بی خیال با هم قدم زدن مثل قدیما . جمشید داشت نفسهای آخر رو میکشید . همسایه ها با سروصدای زیور ریختن توی خونه و در اتاق رو شکستن . جمشید تقریبا بی حال شده بود که نجاتش دادن و رسوندنش بیمارستان . جمشید بستری شد . دکتر محبوبی همون موقع باشنیدن خبر راهی بیمارستان شد و تا صبح بالای سرش وایساد . با دیدن وضعیت بد جمشید فقط گریه می کرد . صبح که شد دستور داد که به بخش اعصاب و روان منتقل بشه . 
دکتر جعفری خسته نباشید ، متاسفانه مشکلی برای دوستم ، همون دکتری که تازه چند روزه به اینجا منتقل شده پیش اومده ، هرکاری از دستتون میاد براش انجام بدین !
وای ... خدای من ، حدس من درست بود ، جمشید عزیز ، تو اینجا چکار میکنی ؟
ببخشید دکتر ، ایشون نمی تونه حرفی بزنه ، مگه شما ایشون رو می شناسید ؟
یادم نمیاد شما رو به همدیگه معرفی کرده باشم !
والا وقتی اسم جمشید رو به عنوان پرسنل جدید بیمارستان معرفی کردید به نظرم آشنا اومد ، بعد از چند روز فهمیدم ایشون قبلا هم مریض من بودن ولی بعد از نقل مکان گمش کردم . صبر کردم تا خودش بیاد پیشم . وقتی فهمیدم اینجاست و همکارم شده خیلی خوشحال شدم . چندبار رفتم اتاقش تا ببینمش ولی موفق نشدم حالا ... دوباره . دکتر محبوبی میتوانید برام بگین ، برای جمشید چه اتفاقی افتاده ، اون موقع ها موهاش سفید شد ، حالا باید توی این بخش بستری باشه !
والا جمشید دختری داشت به نام مریم ، که متاسفانه از دستش داد و به این روز افتاده !
عجب ... مریم ... یازده سال پیش به خاطر مریم پیر شد . حالا عقلش . باید ایشون رو دقیق معاینه کنم بعد نظرم رو بگم !
باشه ، جمشید رو سپردم به شما .
دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که جمشید دچار بیماری فراموشی رتروگراد یعنی فراموشی موقتی شده و سیستم عصبی اون کاملا دچار اختلال شده . جمشید به بیمارستان اعصاب و روان انتقال داده شد. تنها اسمی که به یاد می آورد و تکرار میکرد مریم بود و توی رویای خودش با اون حرف میزد . جمشید بیمار آرومی بود با هیچ کس کاری نداشت . فقط هر بار که مهشید رو می دید ، عصبی میشد و کنترلش رو از دست میداد و شروع میکرد به داد و بیداد . اما آرش رو می بوسید . دکتر جعفری به عنوان یه دوست ، خیلی از ساعاتش رو با جمشید می گذروند و باهاش حرف میزد و شاید تنها دوست جمشید ، دکتر محبوبی و ایشون بودن . تنها همدم شب و روز جمشید قاب عکس مریم ، عشق از دست رفته و مریم دخترش بود که با اونا حرف میزد و می خندید و گریه میکرد . مهشید هم ملاقاتش رو کم کرد و بعد هم دیگه نیومد .

خاله ، واسه ی فردا دلشوره عجیبی دارم . همش فکر میکنم قراره یه اتفاق بیفته ، تا حالا جند جای دیگه هم رفتم ولی چند روز پیش هم که اینجا رفتم همین احساس رو داشتم .
نه خاله جون ، دلشوره ات مال اینکه که دیگه قراره بشی خانوم دکتر و همون مریضا رو درمون کنی . راستی خاله ، اینم رشته بود که تو انتخاب کردی ؟ سروکله زدن با دیوونه ها شد کار ...
خاله چندبار بهتون گفتم ، اونا دیوونه نیستن ، فقط دستگاه سیستم عصبی اونا دچار اختلال شده ...
من که از این اصطلاحات شما سر در نمیارم . بیا این گل گاوزبون رو بخور ، آروم میشی ! بعد بلند شیم بریم سفره رو آماده کنیم که الان دیگه کاوه پیدایش میشه . 
خاله ، اگه دکتر بشم اولین مریضم کاوه می شه ؟
دستم درد نکنه ، مگه بچه ی من خل و دیوونه ست ...
چرا ناراحت میشی خاله جون ؟ به خدا شوخی کردم ... دارن زنگ می زنن ، من می رم درو باز کنم .
سالم مریم خانوم ، دختر خاله ی خوب خودم . بفرمایید قابلتون رو نداره !
سالم پسرخاله ، خسته نباشید ، وای ... به چه مناسبت ؟
تولد مینا بود برای تو هم یه هدیه کوچولو خریدم . مریم چی شد ؟ خوشت نیومد ؟
نه به خدا ، دستت درد نکنه !
پس اشکت واسه چی بود ؟
راستش بخوایی یاد گذشته ام افتادم ، با اینکه بچه بودم ولی خیلی خوب یادم میاد ، بابا هر وقت می اومد خونه واسم یه هدیه می آورد . می گفت چشماتو ببند . 
وقتی باز میکردم اونو بهم می داد و کلی باهام بازی میکرد ، اما یکدفعه همه چی خراب شد ، نمی دونم گم شد . بابا هیچ وقت منو تنها نمی ذاشت ولی یکدفعه گم شد ، گفتن مرده ، ولی من باور نکردم . وقتی هم قبر بابا رو نشونم دادن بازم باور نکردم ، آخه عکساشون شبیه هم نبود ...
مریم جون ببخشید ناراحتت کردم . من از گذشته ای که می گی هیچ خبری ندارم ولی بابای تو مرده ، ولی تو اینو نمیخوایی باور کنی یا اینکه همه گفتن .
کاوه ، مریم توی این سرما چرا بیرون وایستادین ؟ بیایین تو دیگه ، سرما میخورین ...
بریم تو که الان غرغرش شروع می شه .
من و کاوه رفتیم تو و شام خوردیم . من رفتم تو اتاقم و به گذشته ای که نمیدونم چرا گمش کدرم فکر کردم . منو یکدفعه از بابا جمشیدم جداکردن و گفتن مرده ، ولی مگه میشه . مامان منو از اون خونه آورد بیرون و ...
اونشب تا دیروقت بیدار بودم و فکر میکردم ، تا حالا چند آسایشگاه دیگه رفته بودم ولی واسه این یکی نمی دونم چرا اینقدر دلشوره داشتم . صبح قرار بود با بچه ها یه بازدید از اون آسایشگاه داشته باشیم .
صبح که شد رفتیم سرکلاس ، بازم نیومده بود . نمی دونم چرا اینقدر غیبت می کرد . سوار سرویس دانشگاه شدیم . استاد ما رو به رئیس بیمارستان معرفی کرد .
بچه ها ، ایشون آقای دکتر جعفری رئیس این آسایشگاه هستن . شما رو با ایشون تنها میذارم . دکتر لطف می کنن شما رو همه جا راهنمایی می کنن ... دکتر بچه ها رو خدمتتون معرفی میکنم ! آقای پیروز ارجمند ، خانم الهام حسینی ، خانم سمیه کابلی ، خانم مرضیه حیدری ، آقای روحانی ... و در آخر سر خانم مریم پاک رو شاگرد ممتاز کلاس و دانشگاه ...
مهدی رفت تو فکر .
خدایا این قدر شباهت . درست مثل دو نصفه سیب . یعنی امکان داره ؟
درست شبیه همون قاب عکس ...
دکتر بچه ها آماده ان ...
مهدی یا بهتره بگم دکتر جعفری همه جای آسایشگاه رو معرفی کرد و کاراشون رو بهشون نشون داد . به اتاقهای بعضی از مریضها هم سر زدیم . ولی اون اتاق که من نسبت بهش احساس عجیبی داشتم بازم بسته بود .
دکتر ببخشید . این اتاق مربوط به چه کسیه ؟ من چند روز پیش هم که اومده بودم درش بسته بود !
مریض این اتاق یکی از دوستان بسیار نزدیک من هستن ، البته دفعه قبل رو که من در جریان نیستم ، ولی الان توی حیاطه و اینجور مواقع ، دوست ندارن کسی مزاحمش بشه . 
کار بازدید و حرف زدن با مریضا تموم شد و استاد اعلام کرد که موقع برگشتنه .
ببخشید دکتر ، می تونم ازتون کمک بگیرم ؟
در چه موردی ؟
راستش میخوام برای اتمام پایان نامه ام از شما کمک بگیرم .
خواهش میکنم ما پیرها فقط تجربه داریم که به شما جوونا بدیم ، بهتره شماره تماس منو داشته باشین ، چون ممکنه ساعتی بیایین که من نباشم . در ضمن بعضی از ساعاتی رو هم که هستم پیش همون دوستی که بهتون گفتم .
که اگه بشه ، شما رو بهم معرفی کنم .
تا حالا که در بسته اتاقشون رو دیدم .
اگه موافقت کنه شما رو ببینه ، کمک بزرگی به کارتون میکنه !
اونروز چیزی از حرفای دکتر نفهمیدم ، مرضیه صدام کرد :
کجایی دختر ؟ بچه ها منتظرن .
دکتر پیشاپیش ازتون تشکر می کنم ، فعلا خداحافظ .
به امید دیدار .

اونشب همه اش به دکتر و حرفاش و حسی که نسبت به اون اتاق داشتم ، فکر میکردم . دعا می کردم فردا تو کلاس ببینمش ، البته کسی رو که جدیدا توی قلب سنگی من داشت وارد می شد . تمام حرفاش ، خنده هاش ، نگاهاش حتی حرکاتش توی ذهنم می شست و بعد هم توی خاطرم اومد . با اینکه دوس نداشتم به هیچ پسری دل ببندم و این کارها رو مختص به نوجوونایی می دونستم که یه جور کمبود محبت دارن ، ولی حالا اعتراف می کنم هر انسانی عاشقه و اگه هم نباشه یه روز مثه من دل به کسی می بنده که میدونه روزگار اونو بهش نمی ده . صبح روز بعد توی حیاط دانشگاه دیدمش .
سلام مریم خانم !
سلام ، صدبار بهتون گفتم منو به اسم کوچیک صدا نکنید !
میدونی که من عادت دارم ، همه رو به اسم کوچیک صدا کنم ، آدمی که توی یه جای راحت بزرگ شده باشه به راحت طلبی و راحت زندگی کردن عادت می کنه .
این عادت رو در مورد من باید ترک کنید .
دیروز بهتون خوش گذشت ؟
گردش مربوط به درس و پایان نامه بود ، پس دلیلی برای خوش گذروندن نمی بینم ، راستی شما چرا نیومدید ؟
خواستم بین بچه ها فقط یه شاگرد زرنگ باشه ، هر کجا که تو باشی وجود من اضافیه ! در ضمن فکر می کنم این آرزوی قلبی شماست که منو توی کلاس هم نبینید درسته ؟؟؟
بودن یا نبودن شما لطمه ای به درس خوندن من وارد نمی کنه ، هرچند خوشحال میشم ، همیشه حاضر باشید . چون انگیزه من برای یادگرفتن و دونستن بیشتر می شه ، حالا اگه شما همچین حسی نسبت به من دارین حرف دیگه ای !
منظورتون رو نمی فهمم ، میشه بیشتر توضیح بدین ؟
من عادت ندارم زیادی توضیح بدم ، طرف مقابلم خودش باید حرفام رو تجزیه و تحلی کنه !
هر چند این حرفا ، حرفای دلم نبود ، اما گفتن حرف دلم اونم به کسی که به مغروری همه جا معروفه خیلی سخت بود . می دونستم خیلی دوسم داره ولی باورکردنش مشکل بود . صدای مرضیه رو شنیدم .
اجازه هست مزاحم صحبت دو تا رقیب سرسخت بشم ؟
خواهش میکنم مرضیه جون ، صحبت خاصی نبود ، در مورد ...
ولش کن ! بدو که استاد رفت کلاس ! شما نمیایین آقای ...
بعد از کلاس خواستم تنها برم خونه ولی مرضیه هم اومد . بین راه در مورد خیلی چیزا حرف زدیم .
در مورد چی صحبت می کردین ؟
هیچی بابا ! این که چرا دیروز نیومده ؟
خب چرا ؟
نگفت !
ولی من میدونم !
چیرو ؟
مریم تو چرا خودت رو به خریت می زنی ؟ دختر اون هر وقت تو رو می بینه ، حال و روزش بدتر از روزای قبل میشه ! همه ی دخترای دانشگاه چشمشون دنبال اونه ، اونوقت تو ناز میکنی !
هیچ هم اینطور نیست ! برعکس هر دفعه که من رو می بینه احساس میکنم نفرتش بیشتر میشه ! آخه هرچی باشه ما توی کلاس رقیب همدیگه ایم !
واقعا که خری ! آخه احتیاجی به این کلاس ها و نمره هاش نداره ! می بینی که از ترم قبل و مخصوصا این ترم یا خیلی کم میاد سرکلاس یا اصلا نمیاد . ولی نمره هاش رو می گیره . اونم با نمره های بالا ! ....
بله دیگه ، پول میده ، نمره می خره !
مگه شهر هرته ! تا حالا دیدی استادی الکی یا پولی نمره بده ، مگه سیب زمینیه ، بچه ها یه چیزی میگن تو هم باور کردی ؟ مریم اگه من تو موقعیت تو بودم حتما قبولش میکردم ! هم پولداره ، هم خوشگله ، هم مدرک داره ... دیگه چی میخوایی ؟
خب مرضیه جون امشب نمیایی پیشم ؟
نه مهمون داریم ، باشه بعدا ، فردا می بینمت ! خداحافظ .
از ماشین که پیاده شدم توی دلم به حرفای خودم می خندیدم . میدونستم همه چی رو ولی مشکلم رو چه جوری باید حل میکردم ؟ توی همین حال و هوا بودم که صداش رو شنیدم .
ببخشید مریم خانوم ، می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم ؟
ا ... شما اینجا چیکار میکنید ؟
از دانشگاه دنبالتون اومدم ولی نخواستم خانوم حیدری ببینه !
خوبه ، ما می شیم مریم ، اونوقت مرضیه میشه خانوم حیدری ! بشما که عادت نداشتین .
دارید میرسید به خونه ، اجازه میدین حرفم بزرنم ؟!
در مورد چی میخواین صحبت کنید ؟
در مورد خودم ، وضعیتم ...
خب اینا به من چه ربطی داره که در موردشون می خواین با من صحبت کنید ؟
مریم خانم ، مثه اینکه دوست دارین منو اذیت کنید ! من حرفم رو ترم پیش بهتون زدم . منتظر جوابم ! انتظار خیلی سخته !
من که جوابم رو دادم ، دیگه حرفی نمی مونه !
می دونم اون جواب مال شما نبود . گفتین که مشکل دارین ، حل نشد .
این مشکل هیچ وقت حل نمیشه ، هیچ وقت . ببخشید من دارم به خونه نزدیک میشم ، می ترسم کسی شما رو ببینه !
من نمی خوام براتون دردسر بشم ، ولی به من و قلب منم فکر کنید !
فعلا خداحافظ !

قول می دین فکر کنید ؟
خداحافظ ...
دعا دعا میکردم خاله خونه نباشه چون اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشتم . خوشبختانه نبود . رفت بالا توی اتاقم . از دنیای خدا فقط همین اتاق رو داشتم که تنها جایی بود که اونجا به آرامش می رسیدم . برای شام بخاطر اصرار زیاد خاله رفتم پایین . اما فکر و خیال اشتهام رو پاک کور کرده بود و یکی دو ساعتی چرخیدم ولی طاقت نیاوردم و برگشتم بالا بعد از یک ساعت کاوه هم اومد بالا .
اجازه هست بیام تو ؟
خواهش میکنم پسرخاله ! بیا تو !
تو هنوز بعد از یکسال عادت نکردی منو کاوه صدا کنی ؟ بابا نا سلامتی من و تو نامزدیم !
چی میگی ؟ تو خودت خیلی خوب میدونی که این خواسته ی من و تو نبوده ! من و تو مثل خواهر و برادر بزرگ شدیم و توی همین حد هم راحت بودیم وی به خاطر تصمیم غلط مجبوریم با هم ازدواج کنیم ، اونا فکر می کنن هنوزم مثل قدیما اونا باید واسمون تعیین تکلیف کنن . راستی حال مینا چطوره ؟
حالش خوبه ، جالبه ، اون هیچ وقت حال تو رو نمی پرسه ، تازه مسبب این جدایی تو رو می دونه !
بیچاره تقصیر نداره ، اون نمیدونه که من به خاطر مادی که هم برام مادری کرد هم پدری و بزرگم کرد ، هیچی نگفتم ، هوم ... عیبی نداره ! ولی من همیشه مینا رو دوس دارم ، چون لیاقتش بیشتر از منه واسه ی همسری تو .
یه چیزی بپرسم ؟
بگو !
اون پسره که امروز تا سر کوچه تو رو رسوند کیه ؟
آقای فروهر رو می گی ؟ اون یکی از بچه های کلاسه ؟
چیکار داشت ؟
هیچی قراره توی تموم کردن پایان نامه بهم کمک کنه !
فقط همین !
آره ، فقط همین !
ولی اون پسری که گفتم چند ماه پیش در مورد تو تحقیق می کرد همین پسره بود !
آره ترم پیش ازم خواستگاری کرد ولی بهش گفتم نه !!
یعنی نگفتی نامزد داری ؟
راستش رو بخوای نگفتم ، حتی مرضیه هم هنوز خبر نداره !
آره دیگه ، کسی که خوشگل باشه ، خواستگار خوشگل هم داشته باشه و به قیافه اش هم میاد باید خیلی پولدار باشه ، بایدم خجالت بکشه منو نامزد خودش معرفی کنه !
این چه حرفیه میزنی ، من ... من فقط نخواستم توی دانشگاه ، حرف و حدیثی بپیچه همین . در ضمن از اون کم نداری ، زشت هم نیستی !
درسته ، ولی اون خوشگل تره !
من و تو با هم نامزدیم و چیزی کم و کسر ندرایم و این کافیه !
یه چیز کم داریم . می دونی مریم آرزوم این بود که تو غریبه بودی یا لااقل فامیل دور یا اینکه قلبت مال من بود اونوقت تو رو به مینا ترجیح می دادم . 
بزرگترین کمبود ما قلب تو ه که متعلق به کسی نیست و قلب من که می تونه مال تو باشه !
ولی تو به مینا قول دادی و تا آخر عمر باید به قولت عمل کنی !
ولی تو چی ؟
فکر منو نکن !
مریم ! امشب خوابم نمی بره . لااقل یه شعر برام بخون اونم از حافظ یعنی .
یعنی واست فال بگیرم درسته ؟ یه فاتحه بخون و نیت کن .
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند 
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود 
که زبند غم ایام نجاتم دادند 
این فال مال خودت بود یا من ؟
من که عاشق نیستم واسه ی تو بود .
خب بلند شم برم ، تا بیرونم نکردی ، شب بخیر .
شب بخیر .
چندساعتی گذشت ولی خوابم نمی برد . طبق عادت هر شب با خدا حرف می زدم .
یعنی قلب سنگی م چش شده ؟ مریمی که بهش می گفتن سنگدل حالا لحظه به لحظه بی قرار دیدن چشمای اونه . لحن آخرین حرفش بیشتر شبیه التماس بود تا درخواست ... یعنی کاوه فهمیده ؟
صبح روز بعد زنگ زدم به دکتر جعفری و قرار شد ساعت یازده توی دفترش ببینمش . و اونروز گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد . و فقط اون آقا رو دوباره نتونستم ببینم و دکتر هم کمک خوبی بهم کرد .بعدازظهر ، بعد از کلاس دوباره دیدمش . ازم خوسات که تو کار پایان نامه ، بهم کمک کنه . علی رغم میل باطنی ام خواسته اش رو رد کردم . ولی دست بردار نبود . برام کتاب و مطلب می آورد . هر جور اطلاعات میخواستم برام از اینترنت می گرفت و در اختیارم می گذاشت . و بعد از کلاسهام اصرار میکرد منو برسونه . هر چقدر بهش نه می گفتم ، مشتاق تر می شد و با اینکه دوست نداشتم و هیچکدوم از بچه ها حرفی نزده بودیم ولی بچه ها از رفتارهای اون چیزایی رو حدس زده بودن . از چند ترم پیش که آشکارا نشون داده بود که به من علاقه داره ، بچه ها روی رفتار ما حساسیت داشتن . هر اتفاقی که مربوط به ما بود میشد موضوع بحث داغ بچه ها . حالا هم که همه فهمیده بودن که قراره بهم کمک کنه بیشتر بهمون توجه میکردن . وقتی وارد کلاس میشد بدون اینکه به نگاه مشتاق دخترای کلاس توجه کنه می رفت و می نشست آخرین صندلی کلاس .

واسه ی اینکه حال منو نفهمه بهش نگاه نمیکردم ولی حس میکردم همه دارن صدای قلبمو مشنفتن . می دیدم که حتی با تموم شدن کلاس و سرو صدای بچه ها از عالم هپروت بیرون نمی اومد . مگر با ضربه ی یکی از پسرها .
از سن اون بعیده که عاشق بشه . دختره چیزی نداره که ، نمی دونم والا عاشق چیش شده ؟
خب معلومه خوشگل عاشق خوشگل هم میشه ...
دیدین از اول تا آخر کلاس فقط به مریم نگاه میکرد ؟
بابا!دختره مگه چی داره ، فقط قیافه ، نه پدر و مادری ، نه سر و وضع درست و حسابی و نه مال و منالی ، خدا شانس بده ...
عجیبه که مریم هیچ وقت هم محلش نمی ده و همش بهش ضد حال میزنه ...
نه بابا ، ناز میکنه وگرنه قند توی دلش آب میشه .
اینا و خیلی حرفای دیگه ، زمزمه هایی بود که پشت سر ما گفته میشد . ولی ما عملا چیزی نمی تونستیم بگیم . چون با رسیدن ما حرفشون رو قطع می کردن .
بچه هایی هم بودن که پشت سر من حرفهایی رو پیش اون میزدن . حرفهایی از طر ف من بدون اطلاعم بهش می رسوندند ولی می دونستم هیچ کدوم رو باور نمی کنه . بچه هایی هم بودن که البته بیشتر پسرا که اطلاعات و خبرهایی دورغ از اون به من می رسوندن تا نظرم رو جلب کنن اما دل من فقط می توانست اسیر یک نفر باشه و هیچ وقت نمی تونستم حرفای اونا رو باور کنم . تقریبا آخرای کار پایان نامه ام شده بود .فروهر با دکتر جعفری خیلی اخت شده بودن . یه روز دکتر جریان زندگی یکی از مریضا رو برام تعریف کرد . زندگی تلخی داشت ، نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود شاید به خاطر شباهت زندگی خودم با آخرای داستان اون مریض . معذرت خواهی کردم و از آسایشگاه اومدم بیرون . ولی فروهر نیومد و گفت : میخوام با اون مریض آشنا بشم . ببینمش . قرار شد یک ساعت بعد برگردم تا باهم بریم دانشگاه . رفتم چند تایی کتاب خریدم . وقتی برگشتم خیلی تو خودش بود . دروغ نگم گریه کرده بود خیلی واسم عجیب بود تنها چیزی که بهش نمی اومد گریه کردن و غم دیگرون رو خوردن . وقتی سوال کردم جوابی نداد . منم دیگه هیچی نگفتم . سرخیابون دانشگاه از هم جدا شدیم . توی دانشگاه مرضیه رو دیدم . اومد به طرفم .
خوبه ، دیگه ما هم غریبه شدیم . اونم دوست بچگی هات !
بازم شروع کردی مرضیه ؟ چی شده ؟ کی گفته تو غریبه ای ؟
والا ، بچه ها میگن تو و فروهر ، صبح تا شب با هم هستین و خیلی حرفای دیگه . من باور نکردم و دوست هم ندارم پشت سر تو همچین حرفهایی گفته بشه . 
ولی همینکه هیچی بهم نمی گی یعنی که غریبه ام !
چی میگی مرضیه من که بهت گفتم ، پیشنهاد داد کمکم کنه ، منم قبول کردم همین . تو دیگه چرا ! تازه توی هفته فقط چند ساعت همدیگر رو می بینیم اونم وقتی می خوام برم پیش دکتر جعفری .
حرف دیگه ای هم پیش نیومد ؟
مرضیه جون ، موضوع خواستگاری رو که میدونی . فقط گفته منتظر جواب مثبت !
چرا بهش جواب نمیدی ؟ من که از چشات می خونم که دوستش داری !
من چیزی رو از تو پنهون نمی کنم . آره ازش بدم نمیاد ولی یه مشکل بزرگ دارم که اونم ...
که اونو نمی تونی بگی درسته ؟
اگه شد برات میگم . حالا بریم سرکلاس . ببینم خیالت راحت شد ؟
من همیشه خیالم از تو راحت بوده . گفتم که دوس ندارم پشت سر تنها حرف و حدیثی باشه .
پایان نامه ام تموم شد . ولی فروهر از اون روزی که گفتم خیلی تو فکر بود . این اواخر هر وقت می خواستم پیداش کنم ، پیش دکتر جعفری بود . روز دفعا از پایان نامه ام همه اومده بودن . فقط اونروز بود که خوشحال میدمش ، خاله و کاوه ، مرضیه و خواهرش الهام ، تمام بچه ها ، استادا ... دکتر هم اومده بود ، اونقدر باهام راحت شده بود که مریم صدام میکرد و ازم میخواست مهدی صداش کنم .
دفاع خوبی کردم . نمره ی خوبی گرفتم یعنی بالاترین نمره . اشک شوق خال و کاوه و مرضیه و مخصوصا فروهر رو هیچ وقت فراموش نمی کنم . بعد مراسم خاله و کاوه رو به فروهر معرفی کردم . چند لحظه ای مکث کرد و گفت :
ببخشی آقا کاوه ، من قبلا شما رو ندیدم ؟
چرا توی کوچه مون وقتی اومده بودین تحقیق !
پس بیخود نبود اون همه تعریف به هر حال دختر خالتون بود دیگه !
با وارد شدن خاله ، به صحبتهامون خاتمه دادیم و کاوه موضوع صحبتمون رو عوض کرد . بعد از چند دقیقه رفتم پیش دکتر .
دکتر نمی دونم با چه زبونی باید ازتون تشکر کنم . شما کمک بزرگی بودین برای من !
اختیار دارید مریم خانم ، این تلاش و پشتکار خودتون بود که شما رو به اینجا رسونده . من فقط راهنما بودم و کسی که به شما کمک کرده ، آقای فروهر بوده از ایشون تشکر کنید .
دکتر ازم قول گرفتت که دوباره بهش سر بزنم . دیگه وقت رفتن بود با اینکه دلم نمی خواست ترکش کنم ولی شاید این جدایی باعث میشد که فراموشش کنم . 
اونروز خوب تموم شد . موقع جدا شدن گفت :
یعنی دیگه کار تموم شد و دیگه قرار نیست همدیگر رو ببینیم ؟
نگاش کردم غم بزرگی تو چشماش بود ، ادامه داد :
یعنی کار قلب منم تموم شد ؟
نمی دونستم چی باید بگم ؟ بدجوری تحت تاثیرش قرار گرفته بودم ، دلم میخواست همه چیز و از چشمام بخونه . واقعیت داشت من خیلی دوسش داشتم ولی قولی که به مامان دادم چی ؟
از این به بعد میتونیم به عنوان همدوره ای قدیمی همدیگر رو ببینیم .
یعنی هنوز جوابت همونه و عوض نشده ؟
باورکن خیلی دوست دارم . تنها آرزوم همینه که کنار تو باشم . اگه بدونی شبا تا چه حد بهت فکر میکنم و خوابم نمیبره ؟ تو از چشمام نمی تونی بفهمی که چقدر دوستت دارم ......
اینها و هزاران حرف دیگه توی گلوم بود ولی زبونم نمی چرخید و حرت نمی کرد که بهش بگم .
به خاطر مشکلی که دارم همچنان جوابم منفی .
کار دنیا همیشه هست و باقی خواهد بود ، ما آدما وقتی کم میاریم به کار دنیا میگیم مشکل . اگه بخوایی میتونی حلش کنی . جواب واقعی دلت رو بگو ...
فکر میکنم احساسم رو فهمیده بود واسه همینم خیلی اصرار میکرد . اشک تو چشمام حلقه زده بود .
هر چی میخواین بگین ولی من واقعا مشکل دارم .
بدون خداحافظی ترکش کردم . هیچ وقت آخرین نگاه اون روزش از یادم نمی ره ، ولی چیکارش میتونستم کنم . تازه یک دو روز از استراحتم گذشته بود که خاله دوباره شروع کرد .
خاله جون ، گفتی تا درسم تموم نشه به کسی نگید و کاری نکنید ، ما هم گفتیم چشم ! بدون اطلاع ما ، فوق شرکت کردی و قبول شدی . حالا میگی دو سال دیگه صبر کنم ، آخه یه فکری به حال کاوه کن . می بینی چقدر تو خودشه . شبا همش بیداره . اون که مخالف درس خوندن تو نیست و گفته تا هر وقت که بخواد درس بخونه پول خرجش میکنم . بیا و لجبازی نکن و تن مادرت رو نلرزون ، امروز و فرداست که منم بمیرم . اونوقت داغ عروسی شما بمونه توی دلم ...
خاله تور خدا گریه نکن . باشه هر وقت کاوه بگه !
آخه این که نشد ... به کاوه میگم میگه هروقت مریم بگه . به تو میگم ...
نمی تونستم زیر بار حرف خاله برم . یعنی نمیختواستم . من فقط با اون خوشبخت یشدم ، کاوه هم با مینا .

چند وقتی بود که ازش خبر نداشتم . هر روز منتظر تلفنش بودم ولی بی فایده بود . بعد از دو هفته بالاخره زنگ زد . 
می تونم ببینمت ؟
اتفاقی افتاده ؟ چرا صدات اینقدر مضطربه ؟
هیچی نپرس ، پیش دکترم میایی یا نه ؟
آره یه ساعت دیگه اونجام !
توی راه همش به صداش فکر می کردم . چرا اینقدر نگران بود . برای چی منو اونجا میخواست ببینه ؟
خانوم پاک رو ببخشید وقتتون رو گرفتم .
خواهش میکنم دکتر ، شما کمک بزرگی به من کردین و من همیشه مدیون شما هستم . اتفاقا خیلی دلم میخواست شما رو ببینم . فقط حرفای آقای فروهر نگرانم کرد ... اتفاقی افتاده ؟
تو چشماش پر سوال بود از نگرانی یه لحظه آروم وقرار نداشت .
نه مریم خانوم ، فقط شما این عکس رو ببینید .
عکس رو از فروهر گرفتم مربوط به پیرمردی بود حدودا هفتاد ساله . غم بزرگی توی صورتش موج می زد خوب نگاش کردم . انگار قبلا جایی یه وقتی دیده بودمش ...
مریم چرا جواب نمیدی ؟ اونو می شناسی ؟
ببخشید دکتر این آقا کیه ؟
همون دوستی که بهتون گفتم و جریان زندگیتون براتون تعریف کردم و شما هم خیلی مشتاق بودین اونو ببینید .
این آقا ... شاید ... نه ، نه نمی تونه بابا باشه .. آخه این خیلی پیره ...
ببشید دکتر اسم این آقا ر میتونم بپرسم ؟ یا عکسی از چند سال پیش ایشون دارید ؟
آقای جمشید حسابی البته دکتر جمشید حسابی . عکس هم باید توی پرونده اش باشه . البته چند تایی هم توی آلبوم خودم دارم ولی اینجا نیست .
خودش بود . بابا بود . ولی مگه نگفتن اون مرده . یادم اومد بابا دکتر بود . هر وقت دلم واسش تنگ می شد .تلفن میزدم ... ببخشید با دکتر حسابی کار داشتم . با بابام ... من توی افکار خودم غرق بودم . دکتر داخل پرونده هام رو گشت . 
پیداش کردم . بفرمایین این هم عکسی که خواستین !
عکسی که همیشه همراهم بود از کیفم بیرون آوردم و گذاشتم روی میز هم سه نفرمون تعجب کرده بودیم ، تا چند لحظه هیچی نگفتیم . قلبم به شدت می تپید . بعد از چند دقیقه پرسید :
مریم این عکس کیه ؟
این عکس پدرمه که سالها پیش مرده ، یا بهتره بگم گمش کردم . مامان می گفت مرده ولی هیچ وقت باور نکردم !
ببخشید مریم خانوم ، شما می تونید جریان زندگیتون رو برام تعریف کنی ؟
هر چند جز خله و کاوه کسی از اون خبر نداره ولی برای پیدا کردن بابا هر کاری لازم باشه می کنم .
از بچگی خاطرات تلخ و شیرین زیادی درام که هر دوشون خوب به خطرم مونده . خاطرات تلخ مال مامان بود که هیچ وقت نمی ذاشت مامان صداش کنم و همش منو کتک می زد . آزارم میداد . تویی تاریکی زندونی ام میکرد . بهم غذا نمی داد . وقتی بابا نود تنها کسی که خبر داشت و همیشه به دادم می رسید یه پیرزن بود که بهش می گفتم عزیز . دقیق چهره اش تو خاطرم نیست . نمی دونم الان زنده است یا مرده ؟ ولی یادش بخیر همیشه اون برام غذا می آورد و نوازشم میکرد . اما کابوس خاطرات تلخ وقتی تموم می شد که بابا می اومد انگار دنیا رو بهم می دادند .
کابوس خاطرات تلخ وقتی تموم میش دکه بابا می اومد انگار دنیا رو بهم می دادن . بابا خیلی مهربون بود و خیلی دوسم داشت . همیشه توی بغلش بودم و باهاش بازی می کردم . بهترین روزم این بود که همراه بابا برم مطبش ، خوب یادمه بابا اون موقع دکتر بود . وقتی مامان یه داداش کوچولو آورد ، منو بیشتر آزار می داد حتی منو داغ کرد . تا اون موقع ندیده بودم عصبانی بشه . منو برد بیرون . درست یادم نمیاد که چی شد ولی خیلی گریه میکرد . اما یادمه وقتی بهش گفتم اگه من بمیرم یا از پیشش برم چیکار میکنه اون گفت دیوونه میشه .

در این لحظه چهره ی دکتر و فروهر نگاه کردم . هر دو گریه می کردن . نخواستم دیگه ادامه بدم ولی به اصرار اونا تعریف کردم تا اینکه یه روز خانومی اومد خونمون که منو بغل میکرد و میبوسید . کاری که هیچ زنی تو زندگیم نکرده بود . بعد مامان مهشید گفت : این مامانته و باید همراهش بری . گفتم باید بابا بیاد . تو مامان منی ، ... مهشید همیشه به من میگفت سرراهی . گفت بابا جمشید مرده و باید با مامان خودت بری . روزای تلخی بود . مامان هرچی بهم می گفت بابا مرده باور نکردم ولی اون قبری رو نشونم داد و گفت پدرت اینجاست . من همه خاطرات اون روزها رو با خودم تکرار میکردم و این عکسها همیشه همراهم بودن .
ما توی خونه خاله زندگی میکردیم . مادرم هیچی برام کم و کسری نذاشت خیلی مهربون بود ولی جای بابا رو نمی تونست پر کنه . وقتی ازش پرسیدم تا حالا کجا بوده گفت : مسافرت ... تا اینکه بزرگ شدم . بچه های خاله همه رفتن خارج فقط کاوه موند . تا اینکه مادرم سال گذشته فوت کرد و منو سپر دست خاله ام تا امروز که اینجا پیش شما هستم .
دکتر مات و متحیر شده بود . چشمای فروهر همچنان اشک آلود بود . بعد از چند دقیقه دکتر به حرف اومد و گفت :

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط شاهین شمیرانی| نظرات ()


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما