دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

یک چند تا عکس میز رارم برید ببنید

فقط نطر یادتون نره ممنون مرسی

برای دین ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 



منتظـــر بارانـــم…
در خلوت کوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست….
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

بهمن پسر 26 ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود.

از دوستی این دو 10 ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به

دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این 10 ماه آنان

تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما