دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

برای دانلود این رمان زیبا به ادامه مطلب بروید


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

روی پله های جلوی خانه نشسته بودم و باران مثل شلاقی بیرحم به صورتم میزد ، مسخ شده بودم و توان حرکت نداشتم ، مغزم کار نمیکرد البته خیلی وقت بود که از کار افتاده بود ، احساس میکردم همه سلول های مغزم یخ زده و از کار افتاده ، دیگر زندگی برایم شور انگیزنبود ان شور و شوقی راهر صبح برای شروع روزی دیگر تجربه میکردم را نداشتم.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم

درو باز کردم.قدم در خونه ی رویاهام گذاشتم.هر روز برای اومدن به این خونه لحظه شماری می کردم.اما حالا...چرا این چند روز نیومدم اینجا؟نگاهی به راه رو پیچی انداختم. کاش باز هم مثل همیشه با شنیدن


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



قالب وبلاگ - آف چی | لوک پستیو - درب iranarchitects - سپهر نما