دلنوشته های امیر

دلنوشته ها

برف، برف، برف می‌باره 
قلب من امشب بی‌قراره 

برف، برف، برف می‌باره 
خاطره‌هاتو یادم میاره 

 

تا دوباره صدامو در آره 
برف برف برف می‌باره 

آسمون‌م دلش غصه داره 
حق داره هرچی امشب بباره 

جای برف باز می‌شینی کنارم 
مطمئنم دیگه شک ندارم 

شک ندارم تو هم فکرم هستی 
تنهایی تو اتاقت نشستی 

گفته بودی دلت تنگ نمیشه 
پس چرا هی میای پشت شیشه 

برف، برف می‎باره 
خاطره‌هاتو یادم میاره 

خنده‌ی آدمک روی برفا، روزای خوبم‌و زنده کرده 
من دلم گرم هیشکی نمیشه، سردمه سردمه خیلی سرده 

باز دوباره داره برف میباره 
باز چه ساکت، چه کم‌حرف می‌باره 

یخ زده دستای بی‌گناهم 
چشم به راهم فقط چشم به راهم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

باز دوباره با نگاهت این دل من زیر و رو شد
باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد
دل دوباره زیر و رو شد

با تموم سادگی تو، حرفتو داری میگی تو
میگی عاشقت می‌مونم، میگم عشق آخری تو
حرفتو داری میگی تو

میدونی حالم این روزا بدتر از همه‌ست
آخه هر کی رسید دل ساده‌ی من رو شکست
قول بده که تو از پیشم نری
واسه من دیگه عاشقی جاده‌ی یک طرفه ست
میمیرم بری آخرین دفعه ست 

پرواز تو قفس شدم، بی نفس شدم
دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم 
راستش‌و بگو این یه بازیه
نکنه همه حرفای تو مث حرف همه
صحنه سازیه این یه بازیه 

بی‌هوا نوازشم کن، اشک وغصه‌هامو کم کن
با نگاه بی‌قرارت باز دوباره عاشقم کن
اشک و غصه‌هامو کم کن

قلب من بهونه داره، حرف عاشقونه داره
راه دیگه ای نداره، غیر از اینکه باز دوباره
سر رو شونه هات بذاره

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢۸ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

جامعه موسیقی ایران سوگوار یکی از بهترین های خود شد ...

مرتضی پاشایی صبح روز جمعه ۲۳ آبان ماه دار فانی را وداع گفت ...

روحش شاد و یادش گرامی باد ...

 

 

تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه…
قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد؟! جای تو
دقیقه های آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه ...



به گزارش خبرنگار موسیقی باشگاه خبرنگاران ، این خواننده پاپ صبح جمعه (۲۳ آبان ماه) در بیمارستان "بهمن" تهران دار فانی را وداع گفت . مراسم تشییع پیکر این هنرمند موسیقی یکشنبه (۲۵ آبان ماه) از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) برگزار می شود.مرتضی پاشایی متولد سال ۱۳۶۳ بود و از چندی پیش به دلیل بیماری سرطان معده در بیمارستان بستری شده بود . آلبوم های "گل بیتا"، "یکی هست" و "اسمش عشقه" تا کنون از او انتشار یافته است. در همین رابطه شادمهر عقیلی , محسن چاوشی , شهرام شکوهی , مهدی احمدوند و بسیاری از خوانندگان کشورمان در صفحه های شخصی خود پیام تسلیت برای این هنرمند ارسال کرده اند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

تقویم رو نگاه کن!
7 آبان نزدیکه!
اما چرا چیزی توش ننوشته؟!!!!!!
مگه اینجا ایران نیست؟!!!!!!!
مگه 7 آبان زادروز پدر ایران؛بنیانگذار حقوق بشر کوروش بزرگ نیست؟!!!!!
نمیدانیم علت چیست؟؟؟
به هر حال پیشاپیش این روز بزرگ بر تو ایرانی گرامی باد...
کوروش همیشه در یاد و قلب ما

و حالا نوشته در روی سنگ قبر کوروش بزرک

برای دیدن لطفا به ادامه مطلب بروید

 



::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

هــــــــــــــی...

میدونی ریختن اشـــــــــــــــک مرد ینی چی؟؟

هــــــــــــــی...

میدونی وقتی از چشای یک مرد اشــــــــــک میاد چه مفهومی داره؟؟؟

 

چرا وقتی میبینیم یه مرد گریه میکنه

 

به جای اینکه دلداریش بدیم و یه کاری کنیم که ما رو همدرد

 

خودش بدونه بهش میخندیمو میگیم:خجالت بکش.مرد که گریه نمیکنه.

 

ولی هیچکس به این فکر نمیکنه که گریه ی مرد میتونه

 

خیلی ازگریه ی زن و بچه ها دردناک ترباشه.

 

چون گریه ی مرد بخاطر اسباب بازی یا وسایل خونه نیست.

 

وقتی یه مرد گریه میکنه که واقعا

 

دلش شکسته باشه.ولی خیلیا اینو نمیفهمند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

یکی از فانتزیام اینه که شب باشه هوا یه نمه سوز داشته باشه

یه درخت پیر باشه با یه نمیکت چوبی

یه ماه باشه با دو سه تا ستاره ی کم نور

سرمو بگیرم بالا یه آه نمناکی بکشم و بگم خــــــــدا شکرت

خـــداجون قربون اون مرامت یکم از اون صبرت بده به ما فقط یکم خیلی نه

بگم و بگم و بگم

تا صدای رعد و برق دلمو بلرزونه

بوی بارون به مشامم برسه زانوهامو بغل کنم

جای خالی یه نفرو کنارم به شدت حس کنم

بگم خدا ازت صبر خواستم نه اینکه من و با تنهاییت سهیمم کنی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

باز این چه شورش است که در خلق عالم است         باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین                     بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو                               کار جهان و خلق جهان جمله درهماست

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب                                        کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست                               این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست                             سرهای قدسیان همه بر زانویغم است

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

ای بازیگر گریه نکن ما همه‌مون مثل همیم
صبحا که از خواب پا می‌شیم نقاب به صورت می‌زنیم 

یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه‌ساز میشه، یکی میشه غزل فروش 

 

کهنه نقاب زندگی، تا شب رو صورت‌های ماست
گریه‌های پشت نقاب مثل همیشه بی‌صداست 

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب 
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله‌ی خواب 

نقش یک دریچه رو، رو میله‌ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش 

کاشکی می‌شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتا برای یک نفس 

تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه 
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه 

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پیله‌ی خواب 

نقش یک دریچه رو، رو میله‌ی قفس بکش 
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش 

می‌خوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم
نقابم‌و پاره کنم جای خودم داد بزنم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٦ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

شب آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته‌پر 
رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر 

کسی به یاد عشق نیست، کسی به فکر ما شدن 
از آن تبار خودشکن تو مانده‌ای و بغض من 

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن 
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن 

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست 
مرا به خانه‌ام ببر که شهر، شهر یار نیست 

مرا به خانه‌ام ببر ستاره دل‌نواز نیست 
سکوت نعره می‌زند که شب ترانه‌ساز نیست 

مرا به خانه‌ام ببر که عشق در میانه نیست 
مرا به خانه‌ام ببر اگر چه خانه، خانه نیست 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن 
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن 

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست 
مرا به خانه‌ام ببر که شهر شهر یار نیست

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیز اول باید شهادت حضرت علی رو به شما تسلیت می گم چند وقتی بود نبودم ببخشید امشب جواب همه نظر هاتون رو میدم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

همیشه آخر قصه یکی راهی شده رفته 
یکی مبهوته و یاد روزای رفته می‌افته 

نه اون که میره می‌خواد و نه اینکه مونده می‌خنده 
شاید این جوری قسمت بود، چی میشه بی تو آینده 

 

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظه‌ش یه دنیا بود 
نمیشه بی تو خندید و نمیشه فکر فردا بود 

تموم لحظه‌هام آهِ خیال با تو بودن شد 
چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد 

یه عمره با خودم تنها ولی سخت میشه عادت کرد 
نمیشه رفته باشی تو، نمیشه اینو باور کرد 

خیابونای تاریک و یه از خود بیخود شبگرد 
یه مشت رویای تو خالی، همه دلتنگتن برگرد 

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظه‌ش یه دنیا بود 
نمیشه بی تو خندید و نمیشه فکر فردا بود 

تموم لحظه‌هام آهِ خیال با تو بودن شد 
چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

بچـــه کـــه بـــاشی …

از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم …

مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،

بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی …

از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز 
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز 

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز 

روزگاری پا کشید  آن تازه گل از دامنم 
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 

سیم‌گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند 
صبح‌دم خندید من در خواب نوشینم هنوز 

خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی 
طفلم و نگشوده چشم مصلحت‌بینم هنوز

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 
عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

همه میگن که تو رفتی، همه میگن که تو نیستی 
همه میگن که دوباره دل تنگم‌و شکستی

دروغه 

 

چه‌جوری دلت میومد من‌و اینجوری ببینی 
با ستاره‌ها چه نزدیک من‌و تو دوری ببینی 

همه گفتن که تو رفتی، ولی گفتم که دروغه! 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم 
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می‌مونم 

بی‌تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره 
ولی خوب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره 
صبوره.. 

همه میگن که تو نیستی، همه میگن که تو مردی 
همه میگن که تنت رو به فرشته‌ها سپردی 

دروغه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

پشتش‌سنگین‌بود و جاده‌های‌دنیا طولانی. می‌دانست که‌همیشه‌جز اندکی‌از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌دور بود. سنگ‌پشت‌تقدیرش‌را دوست‌نمی‌داشت‌و آن‌را چون‌ اجباری‌بر دوش‌می‌کشید.

 

پرنده‌ای‌در آسمان‌پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌عدل‌نیست، این‌عادلانه نیست. کاش‌پشتم‌را این‌همه‌ سنگین‌نمی‌کردی. من‌هیچ‌گاه‌نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک سنگی‌خود خزید، به‌نیت‌ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌را از روی‌زمین‌بلند کرد. زمین‌را نشانش‌داد. کُره‌ای‌کوچک بود و گفت: نگاه‌کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌نمی‌رسد؛ چون‌رسیدنی‌در کار نیست. فقط‌رفتن‌است. حتی‌اگر اندکی.. و هر بار که‌می‌روی، رسیده‌ای.. و باور کن‌آنچه‌بر دوش‌توست، تنها لاکی‌سنگی‌نیست، تو پاره‌ای‌از هستی‌را بر دوش‌می‌کشی پاره‌ای‌از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌را بر زمین‌گذاشت.. دیگر نه‌بارش‌چندان‌سنگین‌بود و نه‌ راهها چندان‌دور. سنگ‌پشت‌به‌راه‌افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌اگر اندکی.. و پاره‌ای‌از خدا را با عشق‌بر دوش‌کشید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

ناراحتت کردم دم رفتن 
خواستم که ناامید بشی از من 

این عادلانه نیست می‌دونم 
ازم نپرس چطور می‌تونم 

 

یکم واسه‌ت لازمه بی‌رحمی 
دلیلش‌

و حالا نمی‌فهمی 

به بغض وادارم نکن انقد 
این گریه‌ها باشه برای بعد 

تو قلب من یه امپراطوره .. تسلیم می‌شه چون که مجبوره 
برو نباید مال من باشی .. خواهش نکردم، این یه دستوره 

نفرین به این وجدان بیهودم 
ای کاش من خودخواه‌تر بودم 

غرور من این بار حق داره 
دنیا به من خیلی بدهکاره 

سکوت یعنی مرده فریادم 
باید تو رو از دست می‌دادم 

از من به تو پنجره‌ای وا نیست 
وقتی که خوشبختیت اینجا نیست 

تو قلب من یه امپراطوره .. تسلیم می‌شه چون که مجبوره 
برو نباید مال من باشی .. خواهش نکردم، این یه دستوره

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 


من از زندگی تو هوات خستم
ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمی‌دونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهم مو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری
خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری، زندگیم سرد شه
یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی
به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت می‌برم
تحمل ندارم شکست می‌خورم

 نمیشه تو این خونه پنهون بشم
بهم سخت می‌گیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت
فراموش کن بین ما چی گذشت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٤ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده 
آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده 

غم سرگردونیام‌و با تو صادقانه گفتم 
اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم 

من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم 
این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم 

تو تموم طول جاده که افق برابرم بود 
شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود 

من دل‌شیشه‌ای هرجا هر شکستن که شکستم 
زیر کوه‌بار غصه هر نشستن که نشستم 

عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده 
تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده 

من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم 
این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم 

نیزه نمباد شرجی وسط دشت تابستون 
تازیانه‌های رگبار توی چله زمستون 

نتونستن، نتونستن کینه‌ی من‌و بگیرن 
از من خسته‌ی خسته شوق رفتن‌و بگیرن 

حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن 
پرنیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن 

تو رو با خودم غریبه از غمم جدا می‌بینم 
خودم‌و پر از ترانه، تو رو بی‌صدا می‌بینم 

اون همیشه بامحبت برای من دیگه نیستی 
نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی 

من سرگردون ساده تو رو صادق می‌دونستم 
این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

دوست داشتن، عشق و اردات و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. 
دو انسانی که جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی که منِ انسانی خالص هر کسی را می‌سازد، 
هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد. 
پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند، بسته است. 

دوست داشتن از عشق برتر است. 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی؛ 
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت، روشن و زلال. 

عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است 
و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد. 

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد؛ 
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست. 

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی

محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد؛ 
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند. 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. 
عشق بینایی را می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد. 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق. 
عشق همواره با شک‌آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. 

از عشق هرچه بیشتر می‌نوشیم، سیراب تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر. 
عشق هرچه دیرتر می‌پاید  کهنه تر می‌شود و دوست داشتن نوتر.


 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۳ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |


هوای تو داره دنیام‌و می‌گیره 
من از این اتفاقِ تازه خوشحالم 
نفس‌های من‌و عطر تو پر کرده‌ 
از این احساس، بی‌اندازه خوشحالم 

 

کنارت راه میرم اوج می‌گیرم 
کنارت عشق، رنگ زندگی میشه 
شروعم کن تموم واژه‌ها اینجان 
شروعم کن تو هر جوری بگی میشه 

سپردم قلبم‌و دست تو می‌دونم 
که یادت بهترین تسکین دردامه 
تو این دنیا همین که عاشقت باشم 
تصور می‌کنم دنیا تو دستامه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٢ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 
با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

ابری غریب در دل من رخنه کرده است 
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 

 

ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 
لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

مترسک ناز می کند …

کلاغ ها فریاد می زنند …

و من سکوت می کنم ….

این مزرعه ی زندگی من است …

خشک و بی نشان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

فکر می کردم تنهایی یعنی …
من …
سکوت …
پنجره های خاک گرفته …
اتاق خالی از تو …
نمیدانستم سنگینی اش بیشتر می شود در ازدحام آدم ها !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

توی هر ضرر باید استفاده‌ای باشه 
باخت باید احساس فوق‌العاده‌ای باشه 
آه فاتح قلبم فکرشم نمی‌کردی 
رام کردن این شیر کار ساده‌ای باشه 

 

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی 
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه 
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم 
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه 

من یه بچه‌ی شیطون توی کوچه‌ها بودم 
عشق تو بزرگم کرد، عشق تو هلاکم کرد 
جیک جیک مستونم بود و عشق بازیگوش 
مثل جوجه‌ی مرده توی باغچه خاکم کرد 

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی 
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه 
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم 
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه 

آفرین به این زور و آفرین به این بازو 
آفرین به این چشم و آفرین به این ابرو 
آفرین به هر شب که بی‌گدار می‌باره 
با جنون در افتادن خیلی آفرین داره 

با تو هیچ کس جز من بی‌سپر نمی‌جنگه 
با تو هیچ کس از این بیشتر نمی‌جنگه 
با جنون در افتادم باز کار دستم داد 
آه فاتح قلبم عشق تو شکستم داد

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن
دلم داره پر می‌زنه واسه تو و قدم زدن 

وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز
نمی‌دونی تو این هوا چشات چه خوش‌رنگ میشه باز 

 

بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره .. دلم هواتو داره 

نیستی خودت کنارم و صدات همش تو گوشمه
بارونی قشنگی که هدیه دادی رو دوشمه 

بارون حواسش به توئه اونم دلش پر میزنه
بجای من با قطره‌هاش رو شیشه‌تون در میزنه 

بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره 
قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره .. دلم هواتو داره


نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

با زنت شوخی کن
سر به سرش بگذار
از غذایش بچش
از دستپختش تعریف کن
و بدان که اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشوری
آسمان خدا به زمین نمی آید…!
آخر می دانی؟
او همان دختر رویاهای دیروزت است
که به آشپز خانهء زندگی امروزت آمده…!
باور کن بدون او
اجاق خانه ات حسابی کور کور است

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

اگر یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده نگاهت میکنه

بدون براش مهمی

اگر یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر میگرده با عجله میاد به سمتت

بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی بر میگرده نگاهت میکنه

بدون براش قشنگی...

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه

بدون دوستت داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی حرف میزنی ترکت نمیکنه

بدون عاشقته

حالا...شاید،یکی شب ها برای اینکه خوابتو ببینه به خدا التماس میکنه...

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش

مرتب بیشتر میشه...

مطمئن باش یه کسی شب ها بخاطر تو تا صبح توی دریای اشک میخوابه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

دلم گرفته ای دوست هوای گریه دارم ...

می خوام برم از اینجا ... بال و پری ندارم !!!

می خوام برم دل بکنم ... از این دیار پر ز درد !!!

می خوام برم سفر کنم از این همه غصه و رنج

چشمای خشک من دیگه طاقت گریه نداره ....

حسرت یه قطره اشک توی دلم جا میزاره !!!

دلم گرفته و باز میون این همه راز ...

می خوام که داشته باشم یه هم سفر یه همراه !!!

چیکار کنم که تنهام ... سکوت من یه دنیاست

دریایی از اشکم و ناله هامم بی صداست !!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

غم دنیاس/وقتی عشقت دور از اینجاس

وقتی دل بی رمق و خسته و تنهاس

غم دنیاس/دل ادم بشه حساس

وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس

غم دنیاس/عشقت بره و ترکت کنه

هیچکسم/نباشه که درکت کنه

غم دنیاس تو لحظه خدافظی

بفهمی که دیگه بهش نمیرسی

غم دنیاس/وقتی عشقت بدشه خیلی

وقتی که به تو نداشته باشه میلی

غم دنیاس/وقتی خوابشو ببینی

اما هیچقوت نتونی پیشش بشینی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے


هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

  تــــــــو بنویس ...

 

        از دلتنگی هایت از دردهایت، از حــــرف هایت ...


                  از هرچه دلت می گوید !



                       بنویس برایـــــــــم...


 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

تاثـیـرگُـذارتـریـטּ قـانـوטּ زنـدگـے مـטּ ،

قـانـوטּ { ڪہ نـبـایـכ } بـوכ !

عـاشـقِـ ڪسـے شـכمـ ؛ ڪـہ نبـایـכ !

כستـاטּ یـخ زכه امـ ، دستـاטּ تـبـכار اویـے را طـلبـ ڪـرכ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !

כلـمـ بـودטּ آنـے را خـواستـ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !

اشڪـ هـایـمـ بـہ یـاכ ِ ڪسـے سـرازیـر شـכنـכ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !

میـدانـمـ . . . ایـراכ از مـטּ بـوכ ....

ڪـاش میـشـכ ایـטּ روزهـا ، ڪـمـے مــُرכ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

 

 

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر            خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست          سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر

 

****شعر روز مادر****

 

ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر             یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست       ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر

****شعر روز مادر****

هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد           یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن          در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد

****شعر روز مادر****

چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر           آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی      آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر

****شعر روز مادر****

در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست      دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر      شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

روز مادر به همه مادر های محترم مبارک

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

دلــــــــم . . .
نــه عشــق میخــواهـــد
نــه دروغ هــای قشنگــــ
نــه ادعــاهـــای بزرگـــــــ
دلـــــــم . . .
یکـــ فنجـــان قهــوه تــلخ میخـــواهـــد . . .
و یکـــ دوســت
کــه فقــط و فقــط . .
یکــــ دوســت بـاشـــد
و بشـــود بـا او درد و دل کـــرد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

همیشه منتظر کسی باش
که تو رو با همه ی دیوونگیت و خل بازیات
قبول داشته باشه و تو رو به همه نشون بده

و بگه: این دیوونه خل….. عشق و جیگر منه

khateresaz

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

פֿבایــا!
زنـבگے مرا ڪشتــ!
ڪمے مرگ
      لـــــــــــــــطـفا ….
بعضی ” آه ” ها را…
هر چقدر هم که از ته دل بکشی.. 
باز هم سینه ات خالی نمیشود… 

امروز سینه ی من پر است

از آن ” آه ” ها…….


ads
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

normal_Avazak_ir-Love11119

♥همیشه در ریاضیات ضعیف بودم…

سال هاست دارم حساب میکنم..

چگونه من بعلاوه تو شد..

♥♥♥فقط من…♥♥♥

 

ads
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

ببار بارون
بزن بارون
ببار نم نم
به یاد هر شب تنهایی ام بارون

برای خواندن به ادامه مطلب بروید و در ضمن این رمان فصل بخونید اگه دسوت داشتین بگین بزارم ممنون مدیریت :شاهین شمیرانی


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٢ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 

با سلام :

برای ورود به چتروم روی یکی از عکس های زیر کلیک کنید و وارد شوید و از امکانات آن لذت ببرید.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

سلام عید همتون مبارک یک بخشید از طرف من نبودم مجبورم دیر تبریک بگم

یک شعر هم بود که دوست خوبم خودش گفت می نویسم

برای شعر به ادامه مطلب بروید


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

یک چند تا عکس میز رارم برید ببنید

فقط نطر یادتون نره ممنون مرسی

برای دین ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

 



منتظـــر بارانـــم…
در خلوت کوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست….
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

بهمن پسر 26 ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود.

از دوستی این دو 10 ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به

دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این 10 ماه آنان

تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

این روزها،

دلم اصرار دارد فریاد بزند

امامن جلوی دهانش را میگیرم.

وقتی میدانم،

کسی تمایل به شنیدن صدایش ندارد

این روزها من خدای سکوت شده ام...

خفقان گرفته ام،

تا آرامش اهالی این دنیا، خط خطینشود...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ| توسط شاهین شمیرانی| نظرات () |

به نام تنها هستی آسمان و جهان

 

میدونی خدا